خانه > ترجمه ها > حقوق طبیعی و بنیادهای اخلاقی لیبرتاریانیسم ( قسمت دوم )

حقوق طبیعی و بنیادهای اخلاقی لیبرتاریانیسم ( قسمت دوم )

نویسنده : جرج اسمیت   ****** مترجم : نجات بهرامی  ****** منتشر شده در هفته نامه صدا  

لینک قسمت اول این مقاله  
در بخش اول از این مجموعه مطرح کردم که چگونه آثار زیادی که درباره حقوق بین الملل نوشته شده است ، مخصوصا آنهایی که در فاصله زمانی قرن هفدهم و هجدهم نوشته اند ،چارچوبی برای تئوری لیبرتاریانی حقوق را فراهم کردند . (این واژه در مراحل نخست « حقوق ملتها » نامیده می شد و واژه « بین الملل » در اواخر قرن هجدهم توسط جرمی بنتام ابتداع شد ) . نمی خواهم ادعا کنم که همه اندیشمندانِ حقوق طبیعی به نتایج و دستاوردهای لیبرتاریانها رسیده اند . برعکس ، برخی چون ساموئل پوفندورف وکرستین توماسیوس مدافع گونه ای مطلق گراییِ سیاسی بوده اند درحالیکه دیگران به نتایج اخلاقی لیبرال رسیده اند .
چنین تفاوتهایی این واقعیت را برجسته می کند که اندیشمندانی که با فرضیه های اساسیِ مشابه شروع می کنند ، ممکن است این فرضیه ها را به شکل متفاوتی بسط داده و به کار ببرند . من این مسئله و موضوعات دیگر را بعدا در مجموعه هایی درباره قانون طبیعی / حقوق طبیعی سنت ، توضیح حواهم داد ، چرا که این مسائل پیچیده تر از آن هستند که در اینجا به آنها پرداخته شود .


من در آخرین مقاله خودم اشاره کردم که اندیشمندان قانون بین الملل مشخصا ایده های خود درباره حقوق دولت – ملتهای پادشاهی را بر حقوق طبیعی افراد در وضع طبیعی بنا کرده اند . این قیاس از نظر من ناموجه است چرا که ملت ها را نباید به عنوان نماینده و عواملِ خودمحتارِ اخلاقی مشاهده کرد . با این وجود این روش شناسی با تمرکز بر حقوق پادشاهی افراد ، به نتایج معنی دار متعددی منجر می شود ، از جمله :
1 – قانون بین الملل باید مورد پذیرش و خواست همه ملتها باشد ، با وجود چیرگی باورهای مذهبی در برخی ملتها. این خواست و الزام ،به یک تاکید ویژه بر تمایز میان قانون طبیعی و الهیات به ویژه الهام آسمانی به آن شکلی که در کتاب مقدس وجود دارد، سوق پیدا می کند . همانگونه که « هوگو گروتیوس » در مقدمه « قانون جنگ و صلح » (1625) به آن اشاره کرده است :
آنچه که ما مشغول گفتن آن هستیم [درباره قانون طبیعی ] واجد درجاتی از اعتباراست حتی اگر ما بپذیریم( که بدون حداکثرِ بدجنسی و شرارت میسر نیست) ، که خدایی وجود ندارد ، یا که امورات انسان به او بستگی ندارد .
اگر چه بسیاری از اندیشمندان کاتولیکِ پیش از گروتیوس دراینکه احکام طبیعی نمی توانند با نیروی عقل شناخته شوند ،پیرو توماس آکویناس بودند ، در مقابل پروتستانها معتقدند که اسکولاستیک ها بیش از حد در مباحث خود به وحی و الهام اعتماد کرده اند . همانگونه که انتظار می رود ، اندیشمندان پروتستان همچنین با کاتولیک ها برای ارتقاءِ قدرت پاپ فراتر از احکام سکولار مخالف بودند . این بدان معنی نیست که اندیشمندان پروتستان خدا را در مجموع از حکمرانی بر قلمرو قانون طبیعی محروم کرده اند ، اما برای بار دوم باید بگویم که این مبحثی مناقشه انگیز است که در اینجا نمی توانم در باره آن بحث کنم .
عرفی شدنِ قانون طبیعی در سرشتِ بسیاری از قوانین بین الملل وجود داشت چرا که تاکید بر کتاب مقدس به عنوان یک اقتدار اخلاقی در میان ملل غیر مسیحی پذیرفته نمی شد . این فقط درخواست قواعد عقلی بود که می توانست ادعای جهانشمول بودن در میان همه ملتها اعم از مسیحی و غیر مسیحی داشته باشد . علاوه بر این این ادعا که دولت – ملتهای پادشاهی علیرغم پیوستگی های مذهبی موجود در بین آنها حقوق برابر دارند ،تنها در صورتی قابل توجیه بود که اعتقادات مذهبی ارتباطی به حقوق طبیعی افراد در وضعیت طبیعی نداشته باشد . اگر چه گفتن این مسئله که پروتستانها به طور ثابت طرفدار آزادی های مذهبی بوده اند ، چندان دقیق نیست ، اما منصفانه است اگر بگوییم اکثر آنها مدافع مدارای مذهبی هستند .
2 – هدفِ ابتداییِ نظریه های قانون بین الملل ایجاد معیارهای جهانشمول بر مبنای عقل برای جنگ عادلانه بود . از آنجایی که اندیشمندان پیشین مشخصاً از مفاهیمی چون «صدمه» برای تبیین جنگ عادلانه استفاده می کردند – قیدی که به طیف وسیعی از تفاسیر میدان می داد – اندیشمندان حقوق طبیعی بر این نکته پافشاری کردند که تنها یک تخطی از حقوق ، می تواند جنگ را توجیه نماید و از طرفی این حقوق ، مانعی اخلاقی در مسیر اقداماتی که متجاوز در طول جنگ ممکن است انجام دهد ، قرار میدهد . همانگونه که گروتیوس می نویسد :
حداقل چیزی که باید پذیرفت این است که در تصور برخی انسانها ، درجنگ همه قوانین اخلاقی به حالت تعلیق در می آیند . در مقابل این باور ، جنگ نباید پذیرفته شود مگر برای اجرای حقوق ؛ زمانی هم که برای یک بار اتفاق افتاد ، باید در چارچوب مرزهای قانون و باورهای صحیح انجام گیرد . به خاطر اینکه جنگ ها ممکن است توجیه شوند ، پس باید در مورد آنها همان وسواسهایی را به خرج دهیم که در فرایندهای قضایی به آنها عادت داریم .
طبق نظر گروتیوس ، حقوق طبیعی توسط اجبار فیزیکی مورد تجاوز قرار میگیرند ، بنابراین یک ملت تنها زمانی باید به جنگ با دیگر ملتها برود که حقوقش با استفاده ( یا تهدید به استفاده ) از زور مورد تجاوز قرار گیرد . اندیشمندان حقوق بین الملل عموما می پذیرند که مسائل داخلی ملتها به سایر ملتها و کشورها مربوط نمی شود . قاعده ای که به کاهش بهانه برای جنگ می انجامد . این استدلال زمانی که در مورد افراد در وضعیت طبیعی به کار میرفت ، بر نکته ای مهم دلالت می کرد . افراد مقتدر همانند دولت – ملتهای پادشاهی ممکن است فقط در دفاع از حقوق خود یا اصلاح بی عدالتی های پیشین به زور متوسل شوند . این استدلال حوزه ای خصوصی از فعالیت ها را برای افراد فراهم می کند که ممکن است دیگران به اجبار دخالتی در آن نداشته باشند .
از آنجایی که باید درباره برخی دلالت های تئوری جنگ عادلانه در لیبرتاریانیسم صحبت کنیم ، باید به توجیه حقوق طبیعی برگردم . در قانون طبیعی سنت که من در حال تشریح آن هستم ، دو روش اساسی برای توجیه حقوق وجود داشت که من آنها را روش مبتنی بر الهیات و روش سکولار نامگذاری می کنم .
در ارتباط با اصطلاح قانونگرایی ، نگاهِ مبتنی بر مذهب به حقوق را شاید بتوان به این شکل خلاصه کرد : خدا انسانها را به وجود آورده است ، بنابراین ما در حقیقت به او تعلق داریم . همه ما در شعور و دریافت برابر هستیم و خدا برخی انسانها را با اقتدار موروثی بر سایر انسانها حاکم نکرده است . علاوه بر این خدا بدون دلیل ما را خلق نکرده است . بنابراین ما مسئول حفظ زندگی خود هستیم . ( خودکشی به همین دلیل در این سنت کاملا محکوم است ) و به خاطر همین وظیفه و مسئولیتِ حفاظت از خود است که حقوق طبیعی ما در ارتباط با سایر افراد پدیدار می شود . حق من از زندگی به این معنی است که دیگران حق کشتن من را ندارند چرا که با انجام این کار ، در واقع آنها داراییِ متعلق به خدا را از بین برده اند .
در این شیوه تفکر ( که اندیشمندانی از جمله جان لاک از آن دفاع کرده اند ) ما ممکن است مالک خود باشیم همراه با توجیهات اخلاقی فراتر از زندگی ، آزادی و دارایی هایمان در متن جامعه بشری (ولو بی ارتباط با خدا ) . چنین حقوقی در بسیاری از جنبه های خلقت و به صورت بی قید و شرط وجود داشته است . این واقعیت که خدا ما را به همراه قدرت عقل آفریده است و عقل و خرد را وسیله اساسی برای بقای ما قرار داده ، اشاره آشکاری است که او خواهانِ استفاده از قوای عقلی ما برای حفاظت از زندگیمان است . و زمانی که عقل به وسیله اجبار و زور بی اثر شود ، متقاعد ساختن و تشویق بر زور و اجبار برای توافق با دیگران ارجحیت دارد .
بدین گونه ، روش الهی با وظیفه ها آغاز می کند و حقوق را از این وظایف به وجود می آورد . از وظایف ما نسبت به خداوند ، حفاظت از زندگی خود از طریق احترام به حق حیات دیگران است . و بر مبنای همین وظایف حقوق ما هم به وجود می آید ، حق زندگی ، حق آزادی و مالکیت . مدعیات اخلاقی که برای زندگی انسان واجب هستند .
مشیِ سکولار تا اندازه ای برای خلاصه کردن دشوار است ، اما نباید تصور کنیم همه مدافعان این خط مشی ،آتئیست هستند . مسیحیان گاهی تلاش کرده اند تا حقوق را بر عقلِ محض استوار کنند و برای این هدف از مشیِ سکولار پیروی کرده اند . برای مثال اندیشمند سوییسی « امِر د ِ واتل » (1714 – 1767 ) ، مشهورترین و و متنفذترین نویسنده حقوق بین الملل در قرن هجدهم آمریکا ، تلاش کرده است تا حقوق طبیعی را منحصرا بر خود-مصلحتی یا خود- دوست داشتن بنا کند .
برای رفع ابهاماتی که در اینجا وجود داشت ، لازم است مطالبه حقوقِ فی نفسه را از وظایفی که برای احترام به این مطالبات داریم ، تفکیک کنیم . بر خلاف فیلسوفان معاصری که به نظر میرسد دیوید هیوم را اولین اندیشمندی می دانند که به تفاوت بین « هست » و « باید » یا همان واقعیت ها و ارزش ها اشاره کرد ، این تمایز از جانب اندیشمندانِ حقوق طبیعی پیش از هیوم به درستی فهمیده شد و مورد بحث قرار گرفت . اگر چه همه آن فلاسفه موافق این نکته بودند که اصول قانون طبیعی شامل حقوق طبیعی می توانند بوسیله عقل انسان کشف شوند ، اما گاهی مخالف احترام به آن اصول ، به شکلی فراتر از وظایف ما هستند . خط مشی الهی که در بالا درباره آن بحث کردیم ، تلاش می کند تا وظایف و ملاحظات ما در احترام به حقوق دیگران را بر وظیفه ای که در قبال خدا داریم ، بنا کند .
برداشت سکولار در مقابل ، تلاش می کند تا تقدم اخلاقی حقوق را بالاتر از وظایف بنشاند . اما حتی اگر با بیشتر استدلالهای مشترک سکولارها درباره حقوق موافق باشیم ، با توجه به آن دسته از حقوقی که شرط لازم برای شاد زیستن در متن جامعه هستند ، پرسش همچنان باقی است : چرا من باید به حقوق افراد دیگر احترام بگذارم ؟
همانگونه که برخی از فلاسفه حقوق طبیعی مساله را متوجه شده اند ، مشکلِ ملاحظات اخلاقی به شکلی لاینحل به انگیزه های انسانی گره خورده است . به عبارت دیگر حتی اگر من موافق این باشم که حقوق ، ضرورتهای اجتماعی هستند ، چرا باید برای احترام به حقوق دیگران در شرایط به خصوص انگیزه داشته باشم ، مخصوصا زمانی که فکر می کنم مصلحت شخصی من در تجاوز به آن حقوق بهتر تامین می شود .
برخی فلاسفه نظیر فرانسیس هاچستون و دیوید هیوم تلاش کرده اند تا با « احساس اخلاقی » با این مشکل کنار بیایند . بر اساس این رهیافت ، انسانها دارای احساس فطری درست و غلط هستند ؛ و با این وجود این قوه، به طور مشخص به ما نمی گوید که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد ، بلکه ما را تحریک می کند تا خوبیها را بعد از اینکه عقل آنها را تشخیص داد ، دنبال کنیم.
بر خلاف مکتبِ احساس اخلاقی که به ملاحظات و تحریک کنش ها توسط احساس ، گرایش دارد ، جناح عقل گرای نظریه قانون طبیعی به عنوان مثال در نوشته های ساموئل کلارک و ویلیام ولستون بر ایده خود ایستاد . ( این رهیافتی بود که هیوم آن را در تمایز مشهور خود بین « هست » و « باید » مورد حمله قرار داد . ) در این شکل از اندیشیدن ، ملاحظات اخلاقی شکلی از ملاحظات عقلی هستند . درست همانگونه که ما به صورت مستدل ناچار به پذیرش گزاره هایی هستیم که شواهد کافی برایشان مهیا شده ، پس اخلاقاً ناچاریم اصول رفتاری را رعایت کنیم که به شکل مناسب توجیه پذیرند . اخلاق به طور خلاصه قضاوت ساده عقلی است که به جای اعتقادات برای اعمال انسان به کار می رود .
در بحث از ویژگیهای سنتِ مدرن قانون طبیعی و حقوق طبیعی ، باید به باورهای خودم در این زمینه اشاره کنم .
در مقاله آخر خودم به موافقت بنیادین خود با دیدگاههای« آین راند » مخصوصا دیدگاههایی که در مقالات « حقوق انسان » ، « حقوق اشتراکی » و « سرشت دولت » تشریح شده اند ، اشاره کردم . همچنین به شباهت معنی دار دیدگاههای او و برخی فلاسفه پیشین ِ حقوق طبیعی اشاره کردم . شباهتهایی که بیش تر ناشی ازاستدلال های موازی بود تا آشنایی با منابع پیشین . به عنوان مثال این قسمت از مقاله « حقوق انسان » را ملاحظه کنید :
حقوق مفاهیمی اخلاقی هستند – مفهومی که یک گذار منطقی از اصول راهنمای کنش های فردی به اصولی که راهنمای او در روابط با دیگران هستند را مهیا می کند . اصولی که اخلاقیات فردی را در متن اجتماع حفاظت و نگهداری می کند . رابطه ای که بین دستور العمل اخلاقی انسان و نظام قانونی جامعه وجود دارد . بین اخلاقیات و سیاست . حقوق فردی ابزار فرمانبرداری جامعه از قانون اخلاق هستند .
همانگونه که « راند » در مقاله ای مشابه اشاره کرده است ، « اصول حقوق فردی انسان طیف وسیعی از اخلاقیات را به سیستم اجتماع معرفی می کند . همانند محدودیت درقدرت دولت به عنوان مدافع انسان در برابر نیروی بی رحم اجتماع ، یا تابعیت و وابستگی زور و اجبار از حق » .
این متن به شکلی زیبا با رهیافت حقوقی که ما در برخی متون قرن هفدهم و هجدهم یافته ایم در هم تنیده شده است . مخصوصا ادبیاتی که از جانب گروتیوس و پیروان او مورد دفاع قرار گرفته است . با این وجود « راند » بیش از همه از طرف اندیشمندان دانشگاهی ، از جمله برخی لیبرتارین ها مورد بی توجهی قرار گرفته است . ما مدعی هستیم که استدلال های او احمقانه هستند و نباید جدی گرفته شوند .
مشکل اینجاست که بسیاری از اندیشمندان دانشگاهی به شکل اسفباری نسبت به آثار پیشین مرتبط با حقوق طبیعی بی اطلاع هستند . ما برخی اوقات با اعتماد به نفسِ کاذب اظهار داشته ایم که تنها یک نادان تلاش می کند تا حقوق طبیعی را بر مقوله خود – علاقه مندی بنا کند . چرا ؟ یک دلیل عادی این است که تصور می شود مفهوم وظیفه و التزام فقط برای دیگران به کار می رود . ما نمی توانیم نسبت به خودمان وظیفه و التزام داشته باشیم . به نظر می رسد که اندیشمندان پیشینِ حقوق طبیعی این نکته را درنیافته اند ، چرا که بسیاری از آنان به شکل وسیعی درباره «وظایف» نسبت به دیگری نوشته اند . این مسئله با فیلسوف اسکاتلندی جرج تورنبول(1740) در قالب یک مثال زیبا برجسته می شود : « این را می توان عادلانه در نظر گرفت که همه وظایف ما درتنظیمِ مناسبِ عشقِ به خویشتن و تعقیب خوشبختی واقعی ماست . »
اگر چه «راند» اغلب به عنوان اندیشمندی مستقل مجسم می شود ، اما او در واقع نماینده روش های پیشین در فلسفه به حساب می آید که تئوری اخلاقی و سیاسی را هم دربر دارد. البته از آنجایی که وی نوشتن مقاله را بر رساله های متکلف و فنی در این حوزه ترجیج می داد ، نتوانست رهیافت های خود در این زمینه را با جزییات کامل توجیه کند . اما برخی از طرفدارن راند همچون « تیبور مک هان » ، دیدگاههای او را به شکلی عمیق توسعه داده اند .( من به ویژه «آزادی و طبیعت» را توصیه می کنم یا همان دفاع ارسطویی از نظم لیبرال ) .
این « آین راند » بود که برای بار نخست مرا در عقلانی بودن حقوق طبیعی متقاعد کرد ؛ و با اینکه من مطالعات وسیعی به مدت چهار دهه در این حوزه داشته ام (با جرات می توانم بگویم مطالعاتی بیش از هر کدام ازلیبرتارین هایِ منتقدِ آین راند ) ، هنوز هم با بانویی همراه و هم نظرم که مرا در این زمینه به وجد در می آورد .

هر گونه استفاده از این مطلب تنها با ذکر منبع و درج لینک مجاز است .

Advertisements
دسته‌ها:ترجمه ها
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

نظر شما برای ما بسیار مهم است

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s