خانه > خاطرات > خاطراتی از فاجعه حلبچه

خاطراتی از فاجعه حلبچه

imagesسالهای آخر جنگ را خوب به یاد می آورم و به اقتضای شرایط سنّی خود ،می توانم برخی حوادث و اتفاقات را پررنگ تر از حوادث دیگر در ذهنم تداعی کنم . به عنوان مثال آژیرهایی که به دنبال وضعیت قرمز به صدا در می آمد، بیشتر از اینکه ترس و دلهره ایجاد کند، هیجان و نوعی شادیِ پنهان توام با کنجکاوی در من می انگیختند که با نگرانی و وحشت بزرگسالان از بروز فاجعه ای جدی فرسنگها فاصله داشت.

در یکی از این سالها که غرق در حال و هوای اسفند و عید بودیم، از بلند گوی مسجد محل خبری پخش شد مبنی بر اینکه عده ای از مردم حلبچه که مورد حمله شیمیایی صدام قرار گرفته اند، به کشور ما پناه آورده اند و اکنون در مسجد منتظر کمک های شما هستند ، این را هم توضیح داد که لباس های اضافه، غذا و حتی داروهایی که در خانه دارید پذیرفته می شود .

تا آن موقع حتی اسم حلبچه را نشنیده بودم و نمیدانستم این شهر متعلق به عراق است . بعد که فهمیدم اینها عراقی هستند، ابهامی که در آن سر و صدای مقابل مسجد کسی از بزرگترها حاضر نبود برایم روشن کند این بود که مگر ما با اینها در جنگ نیستیم؟ چرا اینجا هستند و در مسجدِ ما ساکن شده اند؟

مسجد نسبتا بزرگی که در محله ما قرار داشت از مردم جنگ زده حلبچه پر شده بود و ما هم از بیرون حیاط که با نرده های فلزی احاطه شده بود، با کنجکاوی تمام نظاره می کردیم . ماموران سپاه هر چند دقیقه یکبار ما را از آنجا دور می کردند و هشدار می دادند که ممکن است در اثر تماس با این مردم شیمیایی شده و تمام پوست بدنتان بسوزد! تعداد زیادی از آنها در حیاط مسجد دراز کشیده بودند و وضعیت بدی داشتند .عده ای پرستار یا داوطلب با ماسک های سفید به وضعیت این افراد رسیدگی می کردند. همهمه عجیبی بر پا بود و بسیاری از این افراد خواستار کسب اطلاع از سایر اعضای خانواده خود بودند . دلخراش تر از همه اینکه چند کودک خردسال در میان جمع بود که هیچ کدام از اعضای خانواده در کنارشان نبودند.به چشم خودم کتک خوردن یکی از این بچه ها را از یک زن میانسال حلبچه ای دیدم که ظاهرا در حمایت از بچه خود این کودک یتیم را به باد کتک گرفت . در روز نخست مایحتاج بسیار کم بود و متاسفانه تنها به کسانی می رسید که زور بیشتری داشتند . البته در روزهای بعد اوضاع بسامانتر شد و انواع کنسرو و تن ماهی در حجم زیاد به آنها تحویل داده می شد. این افراد باید در مسجد می ماندند تا جایی برای اسکانشان مهیا شود. هر لحظه چند نفر از آنها را به بیمارستان یا خانه های بهداشت منتقل می کردند . تعدادی از آنها هم کاملا سالم و سرحال بودند و با مردم ارتباط برقرار می کردند و سوالهایی می پرسیدند که اغلب در مورد زبان و قومیت ما بود. بعضی از جوانهایی که در بین این پناهجوها بودند، ظاهرا حس اسارت در دست دشمن را داشتند و نیمه شب چند نفر از آنها فرار کرده بودند اما یکی از آنها در میان زمینهای کشاورزی و چند کیلومتر دورتر از مسجد به خاطر وضعیت وخیم جسمی از دوستان خود عقب مانده و جانش را از دست داده بود.

کم کم شلوغی اولیه از بین رفت و بعد از اینکه آنها را دسته دسته و در طول چند روز به یک حمام عمومی بزرگ بردند و آثار مواد شیمیایی را از بین بردند، رفت و آمد مردم با آنها راحتتر شد و به عنوان مثال برخی همسایه ها کودکان را به خانه خود می بردند و برایشان لباس می خریدند و زنها را می دیدم که مثلا قابلمه های بزرگ سیب زمینی پخته و پوست کنده و یا کلوچه های محلی که نزدیک عید در شهر ما پخته می شود را روی سر خود به سمت مسجد حمل می کردند . روزی یکی از مردان تنومند حلبچه ای را دیدم که خارج از مسجد با بقالِ محل درگیر شده و اصرار اشت در ازای پول عراق به او خواربار بفروشد و بقال هم زیر بار نرفته و کتک مفصلی خورده بود . اما این پولها به خاطر کنجکاوی مردم و مخصوصا نوجوانها در همه جا دیده می شد و در ازای ریالی که بچه های به آنها می دادند، دریافت می شد.

نمیدانم دقیقا بعد از چند روز آنها را از مسجد بردند و بعدا فهمیدم که در اطراف شهر اردوگاهی برای آنها ساخته اند که  همه آواره ها را در آن اسکان داده اند . یکی دوسال بعد بعضی از بچه های حلبچه را دوباره دیدم، آنهم کجا ؟ در چند میز آن طرف تر و به عنوان همکلاسی های جدید خودم . برخی از آنها فارسی را خوب صحبت می کردند و برخی در تکلم به این زبان مشکل داشتند . مردم شهر «کنگاور»به گویشی سخن می گویند که شاید بتوان آن را ترکیبی از کردی و لری به حساب آورد . با این حال افراد بزرگسال با لهجه سورانی با مردم حلبچه صحبت میکردند . این همکلاسی های جدید  از همان ابتدا در یک چیز استاد بودند؛ درس قرآن . هیچگاه اشتیاق معلم قرآن و هیجان او از تلاوت قرآن یکی از این بچه های حلبچه را فراموش نمی کنم. درد و بلای او را هر هفته روزی صد بار به جان ما می انداخت ! سر صف صبحگاهی هم همیشه «بیساران – فیروز – حسن» قرآن می خواند و قاری های بومی همه غلاف کرده بودند ! این را هم بگویم که انصافا غیر از برخی کنجکاوی ها و فضولی هایی که در مورد مذهب این افراد می شد، به شدت مورد احترام بودند و بلافاصله دوستان زیادی پیدا کردند.حاطرات آنها از عراق و سوالاتی که معلمها از آنها می پرسیدند، برایمان جالب بود. یکی از آنها کتاب درسی حود در عراق را آورده بود که چون عربی بود چیزی از آن نمی فهمیدم اما در یکی از درسها تصویری از یک سرباز عراقی خوشتیپ کشیده شده بود و وقتی در مورد متن درس سوال کردم، متوجه شدم در باره رشادت های سرباز عراقی در جنگ با ایران است.هیچگاه حس تعجب و تنفرم از این مسئله را فراموش نمی کنم. ظاهرا انتظار داشتم که حتی در کتابهای درسی عراق هم صدام و سربازهایش نماد پلیدی و بیرحمی باشند.  پدران آنها هم ابتدا به دستفروشی در شهر پرداختند و بعد از مدتی کار و کاسبی های خود را ایجاد کردند و البته بعد از سالها که به شهر خودم سفر می کردم، بعضی از آنها را در خیابان می دیدم که ساعت مچی و چیزهای دیگر می فروشند .

بعدها که چنین اتفاقی را در ذهن مرور کردم، به این نتیجه رسیدم که ظاهرا زمان و مکان زندگی باعث شده است تا یکی از فجایع تاریخی دوران معاصر را که دیگران در کتابها و برنامه های مستند می بینند، از نزدیک ببینم . تجمع و حرکت گروهی بزرگ متشکل از زن و مرد و کودک و پیر و جوان ، رانده شده از شهر و دیار خود ، درحالی که تقریبا هیچ کدام از خانواده ها کامل نبودند و کودکانی 3-4 ساله تنهای تنها و بدون پدر و مادر در میانشان بود،نمونه ای هر چند کوچکتر از فجایعی نظیر هولوکاست و کشتار ارامنه و … را در ذهن تداعی می کند. و در نهایت اینکه به نظرم برای مردمانی چون این قوم و تحت سلطه کسانی چون صدام حسین،هر کنش و اقدامی برای رهایی، مشروع است .

Advertisements
دسته‌ها:خاطرات
  1. 4 نوامبر 2014 در 14:32

    برادر عزیزم نجات جان

    سلام
    حالت چظوره؟ خوبی داداش؟
    وای …. نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه بالاخره یکی از دوستان اهل کرماجان را پیدا کرده ام، در حقیقت این تو بودی که منو پیدا کردی، از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم!!!
    الان کجایی پسر؟ چه کار می کنی؟ چه خبر از بقیه دوستان؟ با اینکه آنروزها 8 سال بیشتر نداشتم اما هرگز فراموشتان نمی کنم! ما به شما مدیونیم، یاد و خاطره تان همیشه زنده ست.
    داشتم اسم خودمو تو اینترنت جستجو می کردم، نام خودمو در قلب یک متن زیبا و پر احساس یافتم، نوشته ای بسیار زیبا از خاطرات یک جوان ایرانی در مورد یادواره حلبچه… آری آن نوشته دلنشین کار تو بود! نجات عزیزم من هنوز تو رو بیاد دارم، و تمام افرادی که با آوارگان حلبچه دلسوزی می کردند را همیشه در یاد و خاطره هایمان زنده نگاه خواهیم داشت.
    خب، تعریف کن، از خودت، از بچه ها، نام خیلیهاشونو می تونم اینجا بگم.
    بگذریم، بابت متن زیبا و دلنشینت از جانب همه حلبچه ای ها ازت متشکرم، درود بر تو، و بر کسانی که در آنروزهای بسیار سخت به آوارگان بی خانمان شده دست دوستی دراز می کردند..
    شما همیشه در یاد و خاطرات ما زندگی می کنید.
    بی صبرانه منتظر جوابت هستم.
    بیساران قیروز حسن
    سال دوم اهنمایی شهید صدوقی/ کنگاور 1371

  1. No trackbacks yet.

نظر شما برای ما بسیار مهم است

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s