خانه > یادداشت ها > درس‌های اقتصادی که باید از شیلی آموخت

درس‌های اقتصادی که باید از شیلی آموخت

بحث بر سر تاثیرات متقابل اقتصاد و سیاست در یک جامعه خاص ، قدمتی بسیار طولانی دارد و اندیشمندان بسیاری را به پژوهش واداشته است . عموما این سوال مطرح بوده است که آیا جامعه باز و سیاست دموکراتیک باعث شکوفایی اقتصادی می شود یا اینکه برعکس ، رشد اقتصادی به دنبال خود توسعه سیاسی را به ارمغان می آورد ؟ نظریه پردازانی مانند لیپست ، هانتینگتون ، فوکویاما و … بر این باورند که دموکراسی در جوامعی که از نظر اقتصادی عقب مانده هستند ، یا ممکن نیست یا عمری کوتاه و ناپایدار دارد . اما در جوامع پیشرفته صنعتی به دلیل قدرت جامعه مدنی و گروههای موثر ، دولت ناچار از چانه زنی با طبقات اجتماعی مختلف برای پیشبرد سیاست های خود در ابعاد و حیطه های مختلف است و به این ترتیب از یکه تازی و قیم مآبی در جامعه دست بر می دارد .

به طور مشخص برخی از این اندیشمندان ثروتمند شدن از راه صنعتی شدن را موجب تقویت قوای اجتماعی و جامعه مدنی در برابر دولت می دانند و به همین دلیل آزادی اقتصادی را شرط لازم برای گذار به دموکراسی می دانند و برخی دیگر آزادی اقتصادی را در راستای مفهوم گسترده آزادی ارزیابی می کنند که هم حقی غیر قابل انکار است و هم موجبات تسهیل گذار به توسعه سیاسی را فراهم می کند .

موریس دوورژه در کتاب جامعه شناسی سیاسی می گوید؛ دموکراسی کثرت گرا با درجه بالای صنعتی شدن مطابقت دارد. اجرای یک نظام کثرت گرا در میان مللی که بخش بزرگی از جمعیت آنان قحطی زده، بی فرهنگ و بی سوادند، عملاً ناممکن است. در این گونه موارد همان رژیم های اقتدارگرا، زیر نقاب آیین های جدید به حیات خود ادامه می دهند. این آیین های (به ظاهر) دموکراتیک نه تنها به از بین بردن این رژیم ها کمکی نمی کنند، بلکه با پنهان کردن چهره واقعی آنها بر عمرشان نیز می افزایند.

وی در ادامه با آوردن مثال هایی می گوید؛ دموکراسی لیبرال در امریکای شمالی که از لحاظ تکنیک و اقتصاد از فرانسه و ایتالیا توسعه یافته ترند، قوی تر است و کمونیسم در چین و آلبانی که از اتحاد جماهیر شوروی و سایر کشورهای اروپای شرقی کم توسعه یافته ترند، سخت تر است. تحولات تاریخی نیز همین تقارن را بین فزایندگی تولید در اثر پیشرفت فنی و پیشرفت دموکراسی می نمایاند. بی دلیل نیست که دموکراسی کثرت گرا در غرب، در قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم همراه با رشد تدریجی صنعت برقرار شد(دوورژه،جامعه شناسی سیاسی ، ۱۳۶۹)

گذشته از دیدگاه موریس دوورژه که از نظر تاریخی متعلق به دوران جنگ سرد است، دیدگاه های جدید نیز میان توسعه اقتصادی و ثروتمند شدن با برقراری دموکراسی رابطه ای نزدیک می بینند. ساموئل هانتینگتون می گوید؛ فقر مانع توسعه دموکراتیک است. آینده دموکراسی به آینده توسعه اقتصادی وابسته است. موانعی که بر سر راه توسعه اقتصادی است، دموکراسی را هم از گسترش بازمی دارد.(هانتینگتون، موج سوم دموکراسی ۱۳۸۱)

درباره کشور شیلی هم این وضعیت صدق می کند . اگر چه شیلی تا اواخر دهه شصت با اقتصاد نسبتا باز و سیاست دموکراتیک و قانونمند خود یک استثنا در منطقه آمریکای جنوبی بود . از اواخر دهه شصت موج کمونیسم، این کشور با ثبات را نیز در بر گرفت و نهایتا حکومت کمونیستی آلنده تلاش کرد تا شیلی را وارد اردوگاه چپ جهانی کند. به خاطر تسلط گفتمان چپ بر شیلی در دوران حکومت آلنده و نیز سیاستهای اشتراک سازی که قبل از وی در دوران دموکرات مسیحی ها اعمال شده بود ، ثبات تاریخی شیلی در اقتصاد و سیاست دستخوش تغییرات بنیادین شد . در نتیجه این تغییرات علی الخصوص در اقتصاد ، جمعیت فقرا افزایش یافت ، نرح تورم به شدت صعود کرد و تولید ناخالص داخلی روبه کاهش نهاد . اما به خاطر قدرت جامعه مدنی و نقش پر اهمیت طبقه متوسط و در نهایت کودتای نظامیان که از پشتیبانی اکثریت مردم و نخبگان برخوردار بود ، این مسیر عوض شد و اقتصاد شیلی به دست اقتصاددانان دست راستی افتاد که پینوشه از سر ناچاری با آنان همکاری می کرد . بعد از کودتای ۱۹۷۳ آرام آرام اوضاع به روند مطلوب خود بازگشت و در نتیجه اصلاحات اقتصادی که توسط پسران شیکاگو پیشنهاد و اِعمال شد ، شیلی در مسیر کاملا متفاوتی قرار گرفت و به نمونه ای موفق در آمریکای لاتین و جهان تبدیل شد .

در مقایسه دوران آلنده با دوره پس از آن می توان به شکل گذرا به نکاتی اشاره کرد که تاثیر سیاستهای مختلف اقتصادی را به خوبی نمایان می سازد .

در سال ۱۹۷۰ جمعیت فقرای شیلی که زیر خط فقر خشن زندگی می کردند ، در حدود ۲۱ درصد از جمعیت کل کشور را تشکیل می داد. در این سال سالوادور آلنده اولین سال ریاست بر شیلی را تجربه می کرد و اگر چه با عجله و شتابی وصف نشدنی دست به اشتراکی کردن اقتصاد و مصادره کارخانه ها و شرکت ها زد ، اما این سیاست ها در همان ماه های اولیه زمامداری وی نتیجه ملموسی در بر نداشت و این نتیجه را مردم شیلی در سال بعد و سالهای بعدی مشاهده کردند. می توان این وضعیت را تا اندازه ای نتیجه زمامداری حزب دموکرات مسیحی و دولت قبل از آلنده دانست که جناح چپ قدرتمند آن همواره در کشمکش با جناح معتدل آن به منظور اشتراکی سازی زمینهای کشاورزی و کارخانجات صنعتی بود . این سیاستها در مجموع باعث تضعیف زیر ساخت های اقتصادی شیلی شد و از نظر اجتماعی هم با رویکردهای عوامگرایانه و پوپولیستی ، در کنار تحولات جهانی زمینه را برای روی کار آمدن دولت کمونیستی آلنده فراهم کرد .

پس از اصلاحات اقتصادی در کشور جمعیت زیر خط فقر در سال ۱۹۸۷ به حدود شانزده درصد کاهش می یابد و نهایتا در سال ۱۹۹۰ که مصادف با کناره گیری نظامیان از قدرت است ، ثمره سیاستهای اقتصادی آنان کاهش جمعیت فقیر به چهارده درصد است که روندی تثبیت شده را بر جای نهاد تا جایی که در سالهای بعد هم این روند به شکلی کاهشی و منظم تداوم پیدا کرد .

در نمودار زیر مشاهده می کنید که تورم در سال ۱۹۷۰ زیر ۵۰ درصد است اما در سال پایانی ریاست جمهوری آلنده از ۵۰۰ درصد هم فراتر رفته و برخی منابع حتی این نرخ را فراتر از ۷۰۰ درصد اعلام کرده اند. در سال ۷۴ که ژنرال پینوشه اولین سال حکومت خود را آغاز می کرد، اگر چه این نرخ به ۴۰۰ درصد کاهش یافت اما هنوز بسیار بالا بود. این بود که ژنرال پینوشه دست به دامن اقتصادادانان غیر نظامی شد و دانش آموختگان شیکاگو در سالهای بعد با مدیریت توانمند خود تورم را پله پله کاهش دادند تا اینکه به نرخ تقریبا ثابتِ زیر ۵ درصد رساندند و این نرخ تا پایان دولت پینوشه و حتی سالهای بعد هم در اقتصاد شیلی ماندگار شد.

نمودار تورم شیلی
علاوه بر این ، آمارهای مختلف اقتصادی نشان می دهند که شیلی از اواخر دهه ۷۰ و به دنبال اصلاحات اقتصادی و ایجاد بازار آزاد ، رشد سریع و یکنواختی را شاهد بوده است و این مسئله در مورد تولید ناخالص داخلی ، اشتغال زایی، مهار تورم و دیگر شاخص های اقتصادی صدق می کند.

بهبود اوضاع اقتصادی باعث ایجاد تکاپو و نشاط در جامعه شده بود و سهم شیلیایی ها از این وضعیت جدید، تلاش برای دگرگونی اوضاع سیاسی و دخالت هر چه بیشتر جامعه مدنی در سرنوشت کشور بود و کار به جایی رسید که دولت برآمده از کودتایی خشن، خود را در معرض آرای عمومی مردم قرار داد و با همان آرا از قدرت کناره گرفت و دولت های غیر نظامی بر سر کار آمدند و در نهایت شیلی یکی از موفق ترین کشورهای جهان در زمینه توسعه اقتصادی و دموکراسی شد.

این مقاله را برای سایت نگاه نو نوشتم .

Advertisements
دسته‌ها:یادداشت ها
  1. علی
    9 دسامبر 2013 در 01:26

    تفاوت دولت آلنده در شیلی با بقیه دولتهای کمونیستی در انتخاب شدن آن بود و در اوج جنگ سرد اردوگاه غرب از هیچگونه فشار بر روی دولت آلنده فروگزار نکردند از تحریم و بلوک کردن تا سعی در جایگزینی کشورهای دیگر در بازار ( مس سرچشمه نمونه بارز آن است) ولی درست پس از کوتای پینوشه انواع و اقسام کمکهای مختلف و تغییرات سیاسی دنیا باعث شد تا شیلی به ثبات اتصادی برسد.

  2. محمد
    9 دسامبر 2013 در 17:40

    کلی آسمون ریسمون بافته شد تا گفته بشه که اگه می خواین رستگار!! بشین از پسرای شیکاگو استفاده کنین. یه خورده صداقت جیز خوبیه!

  3. فرهاد
    10 دسامبر 2013 در 01:09

    بیهوده با خاک پاشیدن بر چشم مردم, خود را علاف «نمونه موفق اقتصادی؟؟؟!!!» حکومت تبهکار پینوشه نکنید! یادمان باشد که زمانی نیز «موفقیت های اقتصادی؟؟؟؟!!!» آلمان هیتلری در قبل از شروع جنگ جهانی دوم آب از لب و لوچه «اقتصاددانان های؟!» لیبرال(بخوان, توجیه گران توحش استثمار سرمایه داری) سرازیر میکرد! بیچاره لیبرال دموکراسی قرن بیست و یکم حسابی قافیه را باخته است و از سر ناچاری دست به دامن جک و جانورانی امثال پینوشه میشود! آب که سر بالا میرود, قورباغه ابوعطا میخواند!
    لیبرال دموکراسی, همان روبنای «مشعشع؟!» نهایی سرمایه داری که به گفته مارکس از تمام مساماتش چرک و خون و کثافت میتراود, میباشد!
    به طور نمونه, تحت استیلای لیبرال دموکراسی, اوباما در بدو حکومتش در بحران 2010 به راحتی شانزده هزار میلیارد دلار زبان بسته را از جیب زحمت کشان و مالیات دهندگان آمریکایی بیرون میکشد و به چاه ویل جیب بانکداران و صاحبان صنایع سرازیر میکند, اما پس از شش سال حتی از تصویب تخصیص فقط صد میلیارد دلار بودجه جهت بهبود اندکی در وضعیت فلاکتبار بهداشت و درمان مردم آمریکا که برای استفاده از امکانات درمانی ارزان حتی به کشور تحت محاصره طولانی مدت و همه جانبه کوبا روی میآورند, عاجز میماند! بگذریم از بازگو نمودن آنکه چهل و هشت میلیون آمریکایی برای تامین نان شب در ینگه دنیایی که تمام جهان را چاپیده و میچابد, به کمک دولتی محتاجند و افراد و یا خانوارهایی که در زیر پل و پارک ها و بیغوله ها بیتوته میکنند و آنکه تحت سیطره لیبرال دموکراسی جهت تامین هزینه های به غایت سرسام آور خدمات قضایی که اساسا فقرا به طور روزمره درگیر آن هستند, مردم در چه منجلابی دست و پا میزنند که خود حدیث پر غصه توده انبوه مردم اعماق آمریکا میباشد!
    عفریته سرمایه داری در عصر انحصارات که لیبرال دموکراسی بیانگر شفاف و صادق آن میباشد, واپسین زوزه های وحش احتضار خود را سر میدهد و در تمام عرصه های حیات بشری نه تنها ناتوان از پاسخ مناسب میباشد, بلکه خود عمیقا سد راه تکامل بشر و عامل اساسی در نابودی نسل اعقاب هموساپینس در عرصه های معیشتی و محیط زیست و غیره است و به همین سبب نیز نابودی وامپیر خون آشام سرمایه داری امر حیاتی مماتی نوع بشر میباشد! یا بربریت, یا سوسیالیسم که به راستی کاملا ملموس است!
    فقط و فقط حکومت خودگردان شوراهای سوسیالیستی که در آن همواره و در هر زمان میتوان مسئولین و مجریان را با رای عمومی بر کنار نمود, نماد تمام عیار و حقیقی دموکراسی و آزادی است و به طور تام به توده مردم وابسته میباشد, چرا که بنیان های سوسیالیسم بر انسانی است که دیگر استثمار نمیشود! بر عکس لیبرال دموکراسی که بنیان هایش بر «آزادی؟؟؟!!!» تمام عیار استثمار کنندگان استوار بوده و فقط و فقط به ضخامت پول این و آن وابسته است, تا «جهانی زیبا؟؟؟!!!» خلق نماید, به هیچ روی استعداد آنرا ندارد که حکومتی بر مبنای اراده عموم انسان ها بنا نماید! دموکراسی نیم بندی که به ظاهر در اروپا و آمریکا مشاهده میشود, نتیجه مبارزات بی امان توده کار و زحمت آگاه آن مناطق بوده است! آنقدر خون کارگران بر سنگفرش های اروپا و آمریکا ریخته شد, تا همین آزادی های نیم بند تا حدودی محقق گردد که اتفاقا همین آزادی های نیم بند نیز مدام تحت تجاوز سردمدادران سرمایه قرار گرفته و میگیرد! اسنودن, این آزاده دربدر, فقط یک نمونه از آن میباشد! توحش سرمایه داری فقط بعد از انقلاب کبیر اکتبر به جم جم افتاد که حق رای زنان را به طور عموم به رسمیت شناسد!!! آن کسانی که بقای لیبرال دموکراسی را با هفتاد من سریشم به «مردم» میچسبانند, دارند به شعور خود توهین میکنند!
    تحت حکومت خود گردان شوراها, دیگر دست راستی هایی از قماش گردانندگان حکومت فعلی مثلا سوئد که با شعارهای مردمی و به عاریه گرفته شده از چپ ها مردم را فریفتند و به قدرت رسیدند و سپس سیاست های به شدت راست روانه را تداوم بخشیدند, بتوانند, همچنان در قدرت باشند و یا آنکه جرج بوش پسر جهت تامین منافع کمپانی های نفتی که خود و خانواده اش در آن ها سهم کلانی دارند, آمریکا را در باتلاق خاورمیانه فرو بنشاند و یا اوباما بدون نظرخواهی از مردم آمریکا شانزده هزار میلیارد دلار به جیب انحصارات تاراجگر سرازیر نماید و و و ………
    اساس سوسیالیسم انسان است, سوسیالیسم باز گرداندن اختیار به انسان است!

  4. nima
    10 دسامبر 2013 در 01:11

    تمام این نوشته در پی آن است که اثبات کند دمکراسی برای جهان سوم مفید نیست و در پی تبرئه پینوشه است. اگر پینوشه پشتوانه مردمی داشت چرا همچون آلنده برای دستیابی به قدرت از صندوق رای استفاده نکرد و یکی از خونین ترین کودتاهای قرن بیستم را انجام داد.مشکلات اقتصادی دوران آلنده در پی فشارهای آمریکا پدید آمد.دوران زمامداری آلنده چنان کوتاه بود که نه میتوان مشکلات اقتصادی شیلی را به پای وی نوشت و نه میتوان پیش بینی کرد که اگر آلنده باقی میماند وضعیت اقتصادی شیلی چگونه میشد.اگر پینوشه وضعیت اقتصادی شیلی را بهتر کرد پس چرا تا سالها بعد به سرکوب و جنایاتش ادامه داد.

  5. bahador
    10 دسامبر 2013 در 06:49

    اینکه پینوشه به روش غیر دمکراتیک به قدرت رسید حرفی نیست.ولی طرفداران محترم سوسیالیسم به سرنوشت ملیونها کشته شده توسط رژیم استالین ورژیم پولپوت درکامبوج وبدبختی وفلاکت مردم چین سابق واروپای شرقی نگاه کنید.یک مقایسه ساده بین مردم کره شمالی ومردم کره جنوبی بیندازید.بعدخودتان قضاوت کنید

  6. فرهاد
    10 دسامبر 2013 در 17:11

    مقایسه رژیم استالین و پول پت و کره شمالی و و…. مقایسه کوسه و ریش پهن است! یک مقایسه مع الفارق است!
    استالین با قتل و عام هم رزمان لنین و کشتن آخرین بلشویک و الغای شوراها نظام توحش «سرمایه داری دولتی؟!» را در روسیه برقرار نمود! بیهوده نبود که سرمایه داران فراری روسی ساکن اروپا و آمریکا برای استالین هورا میکشیدند و عنوان میکردند که اقداماتی که قرار بود, توسط سرمایه داری انجام شود, به نحو به مراتب بهتری توسط باند استالین انجام گردید!
    — مارکس اولین شخصیت اثر گذار تاریخی بود که اعدام را به عنوان ترور دولتی نقد نمود و عنوان کرد که در حکومت سوسیالیستی بر خلاف رژیم سرمایه داری, اعدام به هیچ روی وجود نخواهد داشت! روسیه استالینی حکومتی بود که در آن اعدام بیداد میکرد! استالین ابتدا همه بلشویک ها را اعدام نمود, استالین حتی یک نفر از بلشویک ها و همرزمان لنین را زنده نگذاشت, تعداد کمونیست هایی که استالین کشت, حتی هیتلر هم نکشته بود!
    — سوسیالیسم بر مبنای شورای کارگران یدی و فکری بنا میشود , یعنی آنکه اساس حکومتی اش بر چنین نظام عمیقا دموکراتیک و خودگردان واقع شده است! در چنین نظام به واقع دموکراتیک و خودگردان, در هر زمانی که توده مردم مصمم گردند, میتوانند با رای مستقیم در شوراها مسئولان و متولیان اجرایی را در هر سمت و مقامی به زیر بکشند! یعنی اگر کاندیدایی در دوران رقابت های انتخاباتی وعده هایی داد و پس از پایان انتخابات زیرش زد(یعنی مشی رایج و بدیهی دموکراسی پارلمانی غرب!), در مدت کوتاهی, یعنی قبل از آنکه خسارت بیشتر به کشور و یا رای دهندگان وارد شود, توسط شوراها برکنار میگردد! چنین سیستمی را با نظام پارلمانی رایج در غرب مقایسه کنید, به طور مثال, آنکه دولت اوباما در دور اول ریاست جمهوریش بنا به اذعان مدیا در دو سال ابتدای دولتش حدود دوهزار میلیارد دلار بدهی بالا آورد و یا در حالی که به راحتی خانوارهای فقیر آمریکایی به سبب بدهی اشان به بانک ها از منازل قسطی اشان آواره میشدند و در خیابان ها و پارک ها و زیر پل ها ماوا میگزیدند, شانزده هزار میلیارد دلار پول زبان بسته مالیات دهنده های آمریکایی را به جیب کارتل ها و بانک ها سرازیر نمود! بگذریم از خسارات جبران ناپذیر و کمر شکنی که جرج بوش پسر بر آمریکا, یعنی اساسا بر مالیات دهنده ها و زحمتکشان آمریکایی وارد نموده بود و به همین سیاق سایر رئیس جمهورها!
    اگر حکومت شوراها جایگزین حکومت پارلمانی گردد, آیا آمکان آن هست که چنین خساراتی به آمریکا و یا هر دولت دیگری وارد گردد؟ در روسیه شوروی, شوراها در همان اوان انقلاب اکتبر بر چیده شد, یعنی روسیه و به ویژه روسیه استالینی دیگر به هیچ وجه با شورا ها اداره نمیگردید! بنابراین همانطور که میبینید, رکن اصلی سوسیالیسم که همان اداره شورایی حکومت باشد, در روسیه شوری به هیچ وجهی وجود نداشته است! سوسیالیسم بدون حکومت خود گردان شوراها اصلا وجود خارجی ندارد! تعین سوسیالیسم فقط با شوراها تحقق مییابد!
    شاید عده ایی بگویند که مسلمان های ملی مذهبی و اصلاح طلب و کراواتی و امثالهم نیز همین روش را دارند و میگویند که «نخیر این اسلامی که خامنه ایی در ایران پیاده کرده است, سنخیتی با اسلام محمد و قرآن ندارد!». پاسخ آن است که این جماعت نباید چنین ساده اندیش باشند! به یقین میدانیم که آنان دروغ میگویند و یاوه میبافند! چرا که این جماعت را دقیقا بر اساس «استناد!» به قرآن و اسناد اسلامی مورد قضاوت قرار میدهیم که دروغ میگویند! درست در نقطه مقابل آن!, دقیقا بر اساس استناد بر اسناد مکتوب مارکسیسم و کمونیسم میتوان قضاوت نمود که مخالفان کمونیسم یا از روی نادانی و یا به سبب دشمنی کور و بر حسب منافع طبقاتیشان در مورد «سوسیالیستی؟!» بودن روسیه شوروی و کره شمالی و پل پت و و و و…… دروغ میگویند و مطالب به غایت به دور از واقعیت بیان میدارند!

    بار دیگر به طور بسیار خلاصه استدلال هایم را در مورد برداشت ها و پیش شرط هایی که عده ایی از سر نادانی و جماعتی نیز از روی ریاکاری به آن مبتلایند و یک نفس مارکسیسم را به آن متهم میکنند, در ادامه میآورم:
    — براساس اسناد مکتوب مارکسیسم و کمونیسم, نظام سوسیالیستی فقط و فقط بر مبنای شوراهای خود گردان که دموکراتیک ترین نظامی است که بشر به کشف آن موفق شده است و در آن هر لحظه میتوان مسئولان و متولیان اجرایی بر کنار نمود, استقرار مییابد! سوسیالیسم بدون شوراهای خودگردان به مفهوم پارادکس کوسه ریش پهن است! لذا نظام روسیه شوروی و کره شمالی و و ….و حتی کوبا هیچگونه سنخیتی با سوسیالیسم نداشته و ندارند!
    — مارکس اولین شخصیت اثر گذار تاریخی بود که اعدام را به عنوان ترور دولتی نقد نمود و عنوان کرد که در حکومت سوسیالیستی بر خلاف رژیم سرمایه داری اعدام به هیچ روی وجود نخواهد داشت! هیچکدام از نظام های موجود و یا فروپاشی شده که به مانند شما مدعی «سوسیالیسم؟!» بوده اند, به هیچ روی وجه اشتراکی با رهنمود مارکس نداشته و ندارند!
    میبینید, فقط در همین دو مقوله با استناد بر اسناد مکتوب مارکسیسم و کمونیسم نشان داده ام که نظام های موجود قبلی و فعلی که همچون جنابعالی مدعی «سوسیالیسم!؟» بوده و هستند! فاقد سندیت میباشند! این رژیم ها دقیقا بر مبناای جوامع طبقاتی سرمایه داری با شکل توحش سرمایه داری اما با ورژن سرمایه داری دولتی اداره شده و میشوند!

  7. bahador
    12 دسامبر 2013 در 17:44

    این شورای خود گردان دیگر چه صیغه ای است.چه گونه وتوسط چه کسی انتخاب میشود.حتما توسط حز ب کومونیست
    اعضای حزب کومونیست را چه کسی انتخاب میکند.حتما کمیته مرکزی .خلاصه یک نفر مثل لنین یا استالین یا مائو یاپول پوت
    یا تیتو یا چائوشسکو یاکیم ایل سونگ یا فیدل کاسترو……..به دبیرکل مادامالعمری انتخاب میشود.دبیرکل محترم هم یک شورای نگهبان ببخشید دیکتاتوری پرولتارییا جهت جلوگیری ازنفوذ مزدوران امپریالیسم در بدنه رهبری حزب تشکیل میدهد
    خلاصه این داستان ادامه دارد . البته قبلا از اینکه ما را فقط نادان خطاب کردی از شما ممنونم.

  8. فرهاد
    13 دسامبر 2013 در 20:15

    «شورای خود گردان دیگر چه صیغه ای»؟!
    جناب گفتاورد! همین دیدگاهت از شوراها بیانگر آنست که غرق در «پیش فرض های شرطی شده ات شده ایید»و حتی از تاریخ معاصر سرزمین خودت که مهر تشکیل شوراها را در بدو انقلاب بهمن 1357 توسط کارگران و دهقانان و کارمندان و معلمان و دانشجویان دانشگاه ها آنهم به صورت سراسری بر پیشانی خود دارد, نیز بی خبرید! البته تا حدود زیادی نیز حق دارید!
    توحش رژیم های دیکتاتوری دو رژیم شاه و شیخ تمام هم و غمش را به کار برده بود و میبرد که بند ناف توده مردم و به ویژه نسل جوان را از تاریخ پرشور و دورانساز معاصر ایران دور نگاه دارد و آنرا با هفتاد من سریشم به ناف توحش چند هزار سال پیش شاهان و یا عصر شتر چرانی دینی پیوند زد و میزند که به واقع نیز در این امر نیز تا حدودی موفق بوده است!
    » شورای خود گردان!», یعنی آنکه سوسیالیسم بر مبنای شورای کارگران یدی و فکری بنا میشود , یعنی آنکه اساس حکومتی اش بر چنین نظام عمیقا دموکراتیک و خودگردان واقع شده است! در چنین نظام به واقع دموکراتیک و خودگردان, در هر زمانی که توده مردم مصمم گردند, میتوانند با رای مستقیم در شوراها مسئولان و متولیان اجرایی را در هر سمت و مقامی به زیر بکشند! یعنی اگر کاندیدایی در دوران رقابت های انتخاباتی وعده هایی داد و پس از پایان انتخابات زیرش زد(یعنی مشی رایج و بدیهی دموکراسی پارلمانی غرب!), در مدت کوتاهی, یعنی قبل از آنکه خسارت بیشتر به کشور و یا رای دهندگان وارد شود, توسط شوراها برکنار میگردد! چنین سیستمی را با نظام پارلمانی رایج در غرب مقایسه کنید, به طور مثال, آنکه دولت اوباما در دور اول ریاست جمهوریش بنا به اذعان مدیا در دو سال ابتدای دولتش حدود دوهزار میلیارد دلار بدهی بالا آورد و یا در حالی که به راحتی خانوارهای فقیر آمریکایی به سبب بدهی اشان به بانک ها از منازل قسطی اشان آواره میشدند و در خیابان ها و پارک ها و زیر پل ها ماوا میگزیدند, شانزده هزار میلیارد دلار پول زبان بسته مالیات دهنده های آمریکایی را به جیب کارتل ها و بانک ها سرازیر نمود! بگذریم از خسارات جبران ناپذیر و کمر شکنی که جرج بوش پسر بر آمریکا, یعنی اساسا بر مالیات دهنده ها و زحمتکشان آمریکایی وارد نموده بود و به همین سیاق سایر رئیس جمهورها!
    دست آوردهای انقلاب دورانساز مشروطیت با گورستان رژیم های دیکتاتوری پدر و پسر پهلوی به محاق برده شد و به جای آن هپروت «حقوق بشر کورش کبیری؟؟؟!!!» عصر توحش با دگنگ جایگزین گردید که البته خاصیتش آن بود که مردم را در غار کهف به خر و پف وادارد, تا آنکه در بزنگاه تاریخ 1357 مردم به ستوه آمده ایران به توحش ارتجاع از قبر برخواسته ملایان پناه آورد, همان ملایانی که دو تن از بزرگترین مراجع اشان در صد سال قبل از آن توسط مردم در جریان انقلاب مشروطیت به دار کشیده شده بودند!
    هم اکنون نیز ارتجاع از قبر برخواسته حاکم تمام دست آوردهای مردمی انقلاب بهمن 1357 و به ویژه نمودهای دموکراتیک آن, یعنی شوراهای سراسری کارگران فکری و یدی را ظاهرا تا حدود زیادی از اذهان توده مردم و به ویژه نسل جوان زدوده اند! بیهوده نیست که نسل جدید به معجونی از «لیبرال دموکراسی؟!» و توحش عصر شترچرانی اسلامی و به ویژه «روزهای طلایی امام؟!» «اصلاح طلبان؟!» ریاکار دخیل بسته اند, هر چند که با روشنگری های رادیکال ها و چپ ها و کمونیست ها به طور عمده این توهمات شکسته شده است!
    در جنبش وال استریت و نیز جنبش های انقلابی اخیر در اسپانیا و یونان, زمانی که توده مردم در میادین و خیابان ها به استقرار نسبی دست مییافتند, فورا برای اداره امور به تشکیل شوراها و مجامع عمومی دست میزدند! البته تمام این تجربیات انقلابی دورانساز با سرکوب های پلیسی همچون آتش زیر خاکستر به طور موقت به محاق رفته است, اما بورژوازی بهتر از همه میداند که در زیر پوست شهرهایی که مدام با بربریت سرمایه داری به فقر و فاقه می غلتند, چه غوغایی در جریان است و چگونه ققنوس دموکراسی دخالتگر تمام عیار شوراهای خودگردان مردمی به مثاب تنها بدیل واقعی و قدرتمند از زیر آوار ارتجاع پارلمانتاریسم پر میکشد!
    یکی از شعارهای اصلی تظاهر کننده های وال استریت و یونان و اسپانیا و نیز در چهار گوشه جهان «دخالتگری های حداکثری!» بوده و هست! توده کار و زحمت چهار گوشه جهان از پارلمانتاریسم و لیبرال دموکراسی پوسیده که در آن هر چهار سال یک مشت چپاولگر انتخاب میشوند, تا آنان را بچاپند, خسته شده اند و این انزجار را به طور روزمره در خیابان ها اعلام میکنند!
    به طور اجمال در باره دموکراتیک ترین شکل اداره جامعه که کاملا برازنده جوامع مدرن قرن بیست و یکم به بعد میباشد, یعنی شوراها, توضیح داده ام!
    حزب کمونیست یک مقوله است و شوراهای مردمی نیز از سنخ مقوله دیگر میباشد و همانطور که قبلا توضیح داده ام, در شوراهای خودگردان, در هر زمانی که توده مردم مصمم گردند, میتوانند با رای مستقیم در شوراها مسئولان و متولیان اجرایی را در هر سمت و مقامی انتخاب نمایند و یا به زیر بکشند! امروزه با رشد نیروهای مولد و به طور مشخص, ظهور عصر اینترنت و رایانه و با نصب تابلوهای الکترونیک رای گیری مداوم در محیط های کار و تولید و زندگی, شوراهای خودگردان به طور عینی و کاملا واقعی قابل تحقق میباشد! مردم در شوراهای خودگردان در هر زمان و به طور مداوم رای میدهند و دخالتگری مستقیم میکنند!
    جناب گفتاورد, برای درک عملکرد چنین نظام به غایت انسانی میبایست, ابتدا پیش فرض های شرطی شده ذهنتان را به دور افکنید و سپس با یک نگرش علمی و نقاد به آثار مارکسیست ها و به عنوان توصیه اینجانب به شما, به نوشتارها و سخنرانی های حزب کمونیست کارگری ایران مراجعه نمایید!
    نوشتید که » اعضای حزب کومونیست را چه کسی انتخاب میکند.» و سپس فورا نیز افاضه کردید که توسط «لنین و پل پوت و مائو….. «؟؟؟؟!!!!!
    واقعا که هی؟! اعضای جدید حزب کمونیست و منجمله اعضای کمیته مرکزی توسط کنگره های حزبی و با رای مخفی اعضا انتخاب میشوند! البته علی القاعده رای دهنده های حزبی به کسانی که برای اهداف کمونیسم جانفشانی کرده اند و از اعتبار سیاسی و نظری بالاتری برخوردار باشند, تمایل بیشتری نشان میدهند!
    جناب گفتاورد, از همین کامنت بدون مسئولیت و باری به هر جهت شما که کاملا با همان «پیش فرض های شرطی شده ات!» از سر تفرعن نوشته شده است, نشان میدهد که اصلا کامنت های نسبتا طویل مرا نخوانده اید و مدام دوباره از استالین و مائو و پل پوت و و … که به هیچ روی ربطی به مارکسیسم ندارند و چرایی آنرا نیز قبلا با استدلال شرح داده ام را مدام تکرار میکنید! اصولا تمام مدافعان لیبرال دموکراسی از اینکه توحش سرمایه داری ناتوان از رفع بحران های لاعلاجش شده است و دیگر چیزی در چنته ندارند, باید هم به چنین تشبثات زنگار بسته ایی دخیل ببندند! اینکار را نکنند, چه کنند! لابد عالیجناب گفتاورد از اینکه فاشیست های آلمانی حزبشان نام «ناسیونال سوسیالیسم» را یدک میکشید, سوسیالیست میپندارد؟؟؟!!!
    دفاع از لیبرال «دموکراسی؟!», دفاع از توحش است! آش آنقدر شور است که حتی پاپ در راس کلیسا, یعنی یکی از سردمداران انحصارات مالی و صنعتی و حتی نظامی جهانی با اذعان به اینکه کاپیتالیسم عین توحش و عین دیکتاتوری است را به بورژوازی جهانی هشدار میدهد!
    یا سوسیالیسم, یا بربریت استثمار طبقاتی!
    جهان بدون امید به سوسیالیسم, بدون خطر سوسیالیسم, به چه منجلابی منجر میشود!
    اساس سوسیالیسم انسان است, سوسیالیسم جنبش بازگرداندن اختیار به انسان است!

  9. bahador
    14 دسامبر 2013 در 20:32

    اجازه بده یک کم به وعده های نسیه شما شک بکنم . ظاهرا شما خیلی روی شوراهای خود گردان تبلیغ میکنی. ولی اصل قضییه که عبارت از دولتی بودن مالکیت را زیر قالی قایم کردی.عزیزم مدیریت در یک شرکت تکلیفش چه میشود. ایا کارکنان ان شرکت صلاحیت انتخاب را دارند. ایا این مدیر که توسط این شورای خود گردان انتخاب شده تمام همتش جهت راضی نگهداشتن انتخاب کنندگان صرف نمی شود؟ پس تکلیف سرمایه گذاری واینده نگری وطرح ههای دیر بازده چه می شود .سود این شرکت چه گونه تقسیم میشود. فرض کنید یک شرکت راه سازی با هزار کارگر و{الف} ریال سرمایه{ب} ریال سود بکند و یک شرکت تخصصی و فنی با صد نفر پرسنل وسرمایه صد برابر قبلی {ب} ریال سود بکند
    تکلیف تقسیم سود در این دو شرکت چه میشود در یک شرکت {ب}ریال سود بین هزار نفر در شرکت دیگر همان پول
    بین صد نفر. اصلا تکلیف مخا لفان وکسانی که فکر می کنند روش سوسیالیستی درست نیست چه می شود ایا میتوانند حزب درست بکنند ودر انتخابات شرکت بکنند .دیکتاتوری پرلتارییا با مخالفان چه گونه رفتار خواهد کرد. البته اصل دیکتاتوری پرلتاریا خیلی مترقیست مثل اصل مترقی ولایت فقیه.این حزب کمونیست مورد نظر شما در کشورهایی که در منجلاب فقر وتوحش گرفتارند چه میکند؟.یادت است دریاداشت قبلی گفته بودی مارکس با اعدام مخالف است ودر یاداشت اخیر از اینکه دو اخوند در انقلاب مشروطه کشته شدند قند در دلت اب شد البته مورد اخیر به سزای اعمال ننگینشان رسیدند بود. بقول جورج اورل فقط کمونیستها می توانند این حرفهای احمقانه را باور کنند . نا راحت نشو من هم قبلا به روز تو گرفتار بودم تازگیها بقول شماها وازده شده ام.

  10. فرهاد
    15 دسامبر 2013 در 07:42

    جناب گفتاورد نوشتید:
    «عزیزم مدیریت در یک شرکت تکلیفش چه میشود.»
    وقتی صحبت از کارگران به مثاب مولدان حقیقی ثروت بشری میکنیم, منظور کارگران «ذهنی» و «یدی» است!
    تمام ابتکارات و خلاقیت ها و اختراعات و ابداعات و تولیدات به واقع توسط توده کارگران فکری شامل مدیران و مهندسان و طراحان که آموزش های آکادمیک دارند و عمری دود چراغ خورده اند و نیز کارگران یدی که طرح روی کاغذ را عینیت میبخشند, محقق میگردد! صاحبان سرمایه غالبا کم سواد و تن آسا و اساسا از شعور و تحصیلات بسیار نازلی برخوردارند, «از قدیم گفته اند, بچه پولدار که درسخون نمیشه». این جماعت حتی ناتوان از بالا کشیدن خشتک خود میباشند و فقط میتوانند چرتکه بیندازند و علیه توده کار و زحمت در چهار گوشه دنیا توطئه کنند که چگونه هر چه کمتر و کمتر دستمزد بپردازند و چگونه با بیکار سازی های کارگران آمریکایی جهت امکان پرداخت دستمزد های ناچیز, موسسات تولیدی را به بنگلادش و فیلیپین و و تایلندو و و… روانه سازند و یا اگر توانستند جنگ های خونین براه اندازند و کی و در کجا کالا ها را جهت تثبیت نرخ سود احتکار کنند و یا نابود سازند و چگونه از خدمات درمانی و رفاهی کارگران فکری و یدی بزنند که سود بیشتر و بیشتر به چنگ آورند!
    نوشتید:
    «ایا کارکنان ان شرکت صلاحیت انتخاب را دارند. ایا این مدیر که توسط این شورای خود گردان انتخاب شده تمام همتش جهت راضی نگهداشتن انتخاب کنندگان صرف نمی شود؟ پس تکلیف سرمایه گذاری واینده نگری وطرح ههای دیر بازده چه می شود .»
    سرمایه داری نظامی است که در آن تولید جمعی ولی مصرف در آن فردی و خصوصی است, به همین جهت توده کار و زحمت در چنین سیستم استثمارگری از محیط کار و زندگی اش «الینه!» میشود! سرمایه داری, تولید را به منظور تولید انجام میدهد! هدف سرمایه دار تامین یک زندگی مرفه و انسانی برای توده کار و زحمت نیست و نخواهد بود! در زمان رونق شاید گشایشی در زندگی افرادی حاصل گردد, اما «گشایش ها؟!» در بحران ها همچون حبابی میترکند! «تقاضاهای؟!» مصنوعی و توطئه گری ها و مداخله گری ها و ماجراجویی های سیاسی و نظامی برای ایجاد و تداوم «تقاضاها؟!» حتی به قیمت نابودی محیط زیست از ارکان توحش نظام سرمایه داری است!
    سوسیالیسم نظامی خواهد بود که در آن علاوه بر آنکه تولید جمعی است, مصرف در آن بر مبنای توانایی های افراد در ایجاد ارزش های افزوده, جمعی خواهد بود! در سوسیالیسم «به هر فرد, بر حسب توانایی هایش!», تولید را به منظور مصرف تحقق میبخشد, لذا ضمن تامین یک زندگی مدرن و مرفه و سالم و به دور از «تقاضاهای؟!» مصنوعی و بعضا بسیار مضر نظام سرمایه داری, حفظ محیط زیست را در راس برنامه های خود قرار خواهد داد!
    فلسفه تولید در سیستم سرمایه داری, «تولید برای تولید!» است , چرا که سرمایه دار در فرآیند تولید مولدان, یعنی کارگران ذهنی و یدی, ارزش افزوده آنان را تصاحب میکند, تا هر چه بیشتر و بیشتر مصرف فردی و خصوصی اش را گسترش دهد که البته مصرف فردی اش را صرف ریخت و پاش های بیکران زندگی اش میکند و مصرف خصوصی اش را جهت سرمایه گذاری مجدد و باز تولید هر چه بیشتر سرمایه اش مینماید, اما این کار تا آنجا ادامه خواهد داشت که نرخ سود روند نزولی نداشته و یا آنکه سرمایه گذاری در «مام وطنش؟!» سود ده باشد, وگرنه بلادرنگ در کشورهای فقیر و فلک زده با ساعات کار طولانی و بدون حق و حقوق سندیکایی و امثالهم سرمایه گذاری میکند! برای سرمایه دار ساختن تفنگ و طناب دار و ابزار شکنجه و پنی سیلین و تخت بیمارستان و و و….. یکسان و علی السویه است! اصلا گور بابای تفنگ و طناب دار و ابزار شکنجه و پنی سیلین و تخت بیمارستان و و و ….. سود را عشق است! به همین منظور تولید سلاح های پیشرفته هوایی و فضایی و دریایی و زمینی که از ارزش افزوده به مراتب بالاتری نسبت به کالاهای مصرفی و خدماتی برخوردار است و نیز ایجاد تقاضا برای این ماسماسک ها جهت مداخلات نظامی و جنگ افروزی ها به رکن بربریت انحصارات مالی صنعتی عصر حاضر تبدیل شده است!
    علی رغم آنکه اوباما در همان سال اول تشکیل دولتش شانزده هزار میلیارد دلار پول زبان بسته مالیات دهندگان آمریکایی را به جیب انحصارات مالی و صنعتی و نظامی واریز نمود, تا به «زعم خود؟!» ضمن «خلاصی؟!» از بحران 2010 , موسسات مالی و تولیدی را نیز تشویق به سرمایه گذاری در خود آمریکا نماید! انحصارات مذکور ضمن آنکه دلار های یامفت را چاپو کردند, همچنان به خارج نمودن سرمایه از ایالات متحده آمریکا و سرازیر نمودن آن به بنگلادش و تایلند و چین و و و …. ادامه دادند و میدهند, در حالی که از تخصیص یکصد میلیارد دلار بوجه جهت بهبود اندکی در خدمات بهداشتی, آنهم پس از شش سال عاجز مانده است! عمق «میهن پرستی؟!» بورژوازی به اندازه ضخامت کیف پولشان میباشد!
    اینکه نوشتید, «این مدیر که توسط این شورای خود گردان انتخاب شده تمام همتش جهت راضی نگهداشتن انتخاب کنندگان صرف نمی شود؟»
    مدیران در کاپیتالیسم توسط صاحبان سرمایه انتخاب میشوند و دقیقا همان نقش مباشران را در سیستم فئودالیسم و ارباب رعیتی به عهده میگیرند و به جای آنکه با استفاده از دانش خود در ارتقای بهره وری انسانی و علمی تولید و کیفیت تولید بکوشند, هم و غم اشان را در جهت «ارتقای؟!» بهره وری توطئه گرانه و غیر انسانی و شبه علمی از قماش کار عرقریزان تایلوری و امثالهم به کار میبرند! زمانی که بحران های سرمایه داری غلیان مییابد و به ویژه آنکه در عصر حاضر بحران های مداوم و ساختاری دارد, دمار از کاپیتالیسم مامانی و گوگوری مگوری در میآورد, مدیران منتخب صاحبان سرمایه در صدد کاهش حتی تا توقف کامل تولید, البته با پیاز داغ «فرمول؟!» و «استدلال؟!» و «نرم افزارها؟!» و و و…. میباشند, در حالی که توده مردم فقیر و بیکار از تبعات بحران های سرمایه داری به آن تولیدات و کالاها نیاز مبرم دارند! سرمایه داری به خیل ارتش بیکاران جهت کاهش دستمزدها و یا به عبارتی «افزدون مصرف فردی و خصوصی؟!» نیاز حیات و مماتی دارد! پنجاه میلیون آمریکایی در صف روزمره سوپ آب زیپو و صده هزار بیتوته گر در پارک ها و زیر پل ها و بیغوله ها در کشوری که جهانی را چاپیده است و میچاپد, از تبعات «مدیریت؟!» اداری و اقتصادی سرمایه د اری است!
    در محیط کاملا آزاد و به معنی واقعی دموکراتیک شوراهای خودگردان و به دور از استرس و وحشت آفرینی صاحبان سرمایه و داموکلس بی کار شدن ها و و و …. کارگران جهت ارتقای تولید و کیفیت تولید قطعا به مدیران کارآزموده و صاحب دانش و نیز برخوردار از جنم انسانی و ضد استثمارگری رای خواهند داد! مدیران نیز دیگر دلیلی برای رس کشی عرقریزان از نوع تیلوری ندارند و هم و غمشان را در سازماندهی هر چه بهتر و انسانی تر تولید و کیفیت تولید و ارتقای تکنولوژی و حمایت از ابداعات و اختراعات و اکتشافات خواهند نمود! در نظام سوسیالیستی که توسط شوراها اداره میشود, ابداعات و اختراعات و اکتشافات جهت ایجاد تکنولوژی پیشرفته تر به منظور «تقلیل هر چه بیشتر ساعات کار!» انگیزه و محرک تعیین کننده توده کارگران فکری و یدی خواهد بود!
    با آنکه در همین بیست الی سی سال پیشرفت های عظیمی در خودکار سازی های تولید شده است, با اینحال نه تنها از ساعات کار کم نشده, بلکه به طرق گوناگونی اضافه نیز شده است! همین بس که کارخانه ها و موسسات تولیدی را در آمریکا از جا میکنند و در بنگلادش سوار میکنند که در آن کارگران به جای هشت ساعت, چهارده و یا شانزده ساعت کار کنند, آنهم بدون مرخصی ماهانه و سالانه و غیره و غیره….
    آقای گفتاورد, اگر بخواهید, با عینک کج و معوج بورژوازی به مناسبات انسانی بنگرید, آنگاه فقط سود و سرمایه گذاری کوتاه مدت و بلند مدت و و و….. خواهید دید و آنکه ضخامت کیف پول بورژوازی چقدر است که ای آخ, ضخامت کیف پول این یکی کم شد, اصلا نمیتوانید, درکی از کلیت جامعه و مناسبات انسانی درون آن دریابید!
    آقای گفتاورد اساسا فلسفه مناسبات تولیدی جوامع به منظور کیفور شدن یک درصدی ها نیست, بلکه با هدف کیفور شدن صد در صد انسان های درون جامعه انجام میپذیرد! البته بورژوازی تولید را به منظور سور و سات خود «سامان؟!» میدهد, اما برای ساده لوحانی از گونه جنابعالی اینچنین حقنه میکند که دارد, سور و سات کل جامعه را»سامان؟!» میدهد! بیچاره ره گم کرده هایی که کشکی کشکی با ترهات بورژوازی مدت ها بود که کیفور شده بودند! اما حقایق جان سخت است! وقایع وال استریت و یونان و اسپانیا و یورش بربریت سرمایه به استانداردهای زندگی در کشورهای پیشرفته که به مدد مجاهدت های بی امان توده کار و زحمت به دست آمده است و و و و و …….به خیلی ها پس گردنی های دردناک زده است! کارگران با تحقق سوسیالیسم ضمن آنکه خود را رها میسازند, همه بشریت را نیز رها میسازند!

  11. فرهاد
    15 دسامبر 2013 در 07:43

    نوشتید:
    «تکلیف تقسیم سود در این دو شرکت چه میشود در یک شرکت {ب}ریال سود بین هزار نفر در شرکت دیگر همان پول بین صد نفر.»
    هم اکنون انحصارات تولیدی و صنعتی موسساتی بنا به دلایل گوناگون که اساسا ریشه در سودورزی هایشان دارد, با درجات مختلفی از سطح تکنولوژی مبادرت به تولید میکنند!
    تکنولوژی پیشرفته تر نیروی کار کمتر و کمتری را در پی خواهد داشت و از سوی دیگر نیروی کاری که میبایست, با ابزار پیشرفته تری کار و تولید نمایند, از آموزش و دانش و به طور کلی, «توانایی!» های بیشتر و بیشتری نیز باید برخوردار باشند! یک نفر متخصصی که با ابزار رباتیک تولید میکند, به مراتب بیشتر و بهتر از نیروی کاری که با ابزار معمولی کار میکند, بهره وری دارد و سوسیالیسم با معیار «به هر فرد, بر حسب توانایی هایش!» افراد را از مواهب توانایی هایشان در تولید برخوردار میسازد! البته جامعه سوسیالیستی نیز با برنامه ریزی شورای کل که از نمایندگان منتخب شوراهای زیر مجموعه انتخاب شده اند, با انجام سرمایه گذاری بیشتر و بیشتر در زمینه پیشرفته تر نمودن ابزار تولید و به ویژه تولید رباتیک و نیز آموزش موثر و پیشرفته تر نیروی کار, ضمن ارتقای همزمان و مداوم کیفیت رفاه و استانداردهای زندگی, با هدف «کاهش هر چه بیشتر ساعات کار!» که انگیزه عموم کارگران فکری و یدی است, اقدام میورزند! در جوامع سوسیالیستی آتیه, هرگاه به یک تکنولوژی پیشرفته تر دست یابند, البته با در نظر گرفتن پارامترهای حفظ محیط زیست, بلادرنگ آنرا سراسری مینمایند!
    انحصارات سرمایه داری به سبب آنکه «سرمایه گذاری؟!» سرمایه های ثابت, شامل مواد و ابزار تولید در موسسات تولیدی مختلف که بعضا حتی در تولید یک نوع از کالا بنا بر مقتضیات گوناگون از سطح تکنولوژی متفاوت برخوردارند را انجام میدهند, در نهایت نیز ارزش افزوده نیروی کار کارگران فکری و یدی را به طور خصوصی و فردی تصاحب میکنند! همین روند نیز در نظام سوسیالیستی آتیه انجام میپذیرد, با این تفاوت که ارزش افزوده کسب شده جهت بالا بردن کیفیت زندگی همه مردم و نیز تحقق سرمایه گذاری برای تکنولوژی های هر چه پیشرفته تر در جهت «ارتقای کیفیت و کمیت تولید و نیز کاهش ساعات کار» انجام میپذیرد!
    در جوامع سوسیالیستی آتیه رباتیزه شدن هر چه بیشتر ابزار تولید, کاهش هر چه بیشتر ساعات کار را به دنبال خواهد داشت و بر عکس در جوامع سرمایه داری با رباتیزه شدن هر چه بیشتر ابزار تولید, نه تنها ساعات کار کاهش نمییابد, بلکه بلای جان توده کار و زحمت نیز میشود و به خیل ارتش بیکاران میافزاید و فقر و فلاکت را دامن میزند! بی دلیل نیست که از هم اکنون هشدار میدهند که طی بیست سال آینده تعداد نفرات صف سوپ آب زیپوی ایالات متحده آمریکای مامانی از پنجاه میلیون به یکصد میلیون افزایش مییابد!
    نوشتید:
    » اصلا تکلیف مخالفان وکسانی که فکر می کنند روش سوسیالیستی درست نیست چه می شود ایا میتوانند حزب درست بکنند ودر انتخابات شرکت بکنند .»
    همین سئوالت نشان میدهد که دو کامنت طویل قبلی ام را اصلا نخوانده ایی و یا آنکه چند خط و پایین را خوانده ایی و بعد هم خوب هیچی!
    تمام شهروندان جامعه سوسیالیستی, مخالف و یا موافق سوسیالیسم, نه تنها میتوانند حزب و سازمان و گروه و و و .و.. تشکیل دهند, بلکه میتوانند, در شوراها با رای مردم نیز انتخاب شوند! البته به نفع مخالفان سوسیالیسم است که در موقع تبلیغات انتخاباتی چاخان پاخان های «مردم پسند؟!» سر هم نکنند که توده کار و زحمت را بفریبند, چرا که بر خلاف نظام های منحط و پوسیده و ریاکار پارلمانی که هر چهار سال و یا پنج سال و یا شش سال و غیره عده ایی استثمارگر وحشی با صرف هزینه های نجومی و نیز با ردیف نمودن مشتی دری وری های مزورانه برای چاپیدن مردم به سر کار میآیند, در نظام شوراها هر زمان که مردم مصمم گردند, نماینده های «فریبکار» و «ناتوان» و نیز درندگانی که مترصدند تا به نفع مشتی انگل و سودورز, به رفاه و معیشت و بهداشت و آسایش عموم مردم هجوم آورند را سرنگون میسازند!
    معروف است که دست راستی های سوئد(البته سوسیال دموکرات ها و دست راستی های سوئد و اصولا در هر جای دنیا عملکرد یکسانی دارند) که در آخرین انتخابات به پیروزی رسیدند, علت پیروزیشان استفاده از شعارهای رادیکال و مردمی و چپ بوده است که بسیار نیز سر و صدا به پا کرده بود! یادمان باشد, زمانی که کارگران و دانشجویان بریتانیایی به سبب سیاست های ریاضت کشانه دولت تونی بلر که با شعارهای فریبکارانه رادیکال حزب کارگر به قدرت رسیده بود, به تظاهرات سراسری پرداختند, تونی بلر با وقاحت تمام اعلام نمود, که «مردم به ما رای دادند؟!», تظاهر کننده ها بهتر است به خانه هایشان برگردند!
    آقای گفتاورد مطمئن باشید که در نظام شورایی نماینده های مزور و ریاکار و نیز ناتوان و بی بته, جلدی کله پا میشوند!
    اگر در ایالات متحده آمریکا سیستم شورایی حاکم بود, آیا الدنگ هایی از قماش جرج بوش پسر میتوانست به تبعیت از منافع کارتل های نفتی و صنایع نظامی با افروختن جنگ های مداخله گرانه, اقتصاد آمریکا را به خاک سیاه بنشاند؟! آیا گردن شکسته ایی همچون اوباما میتوانست, شانزده هزار میلیارد دلار پول یامفت مالیات دهنده ها را به چاه ویل جیب انحصارات مالی و صنعتی سرازیر سازد, اما پس از گذشت چند سال از تصویب حتی صد میلیارد دلار بودجه جهت بهبود اندکی در وضعیت بهداشت و درمان عاجز باشد!
    بر خلاف نظام منحط و پوسیده و کپک زده پارلمانی, آنگونه که کنگره آمریکا لانه شیادان و آدمخواران میباشد, شوراها به هیچ روی جای شارلاتان ها و آدمخواران نیست, چرا که فورا مردم آنان را غربال میکنند! اکثر نمایندگان کنگره نماینده های «منتخب؟!» ایالات متحده آمریکا مادام العمر میباشند که طبق آخرین بررسی ها نه تنها مورد اعتماد عموم مردم نیستند, بلکه مورد انزجار نیز میباشند!
    نوشتید:
    » دیکتاتوری پرلتارییا با مخالفان چه گونه رفتار خواهد کرد.»
    مدعی هستید که قبلا ظاهرا چپ بوده اید و حالا سر عقل آمده اید! چطور چپی که اصلا نمیداند, مقوله دیکتاتوری پرولتاریا چیست!؟ جناب گفتاورد, نشان داده اید که نه تنها قبلا از مارکسیسم عملا هیچ نمیدانسته اید, بلکه هم اکنون نیز از کاپیتالیسم چیزی نمیدانید!
    مارکسیست ها حرف هایشان را شفاف و واضح و بدور از شیله و پیله های مرسوم لیبرال دموکرات های خیلی خیلی «دموکراسی دوست؟!» بیان میکنند! مارکس نشان میدهد که دولت, نظام اداری طبقات حاکم جهت اعمال دیکتاتوری طبقاتی بر طبقات فرودست میباشد! دولت برده دار, شمشیر داموکلس برده داران بر توده برده میباشد, همآنگونه که دولت سرمایه داری شمشیر آخته طبقات استثمارگر سرمایه دار علیه کارگران و مزدبگیران میباشد! به عبارتی تمامی دول کاپیتالیستی حاکم, دیکتاتوری سرمایه داران بر طبقات فرودست مزدبگیران هستند, «دموکراسی؟!» عین دیکتاتوری طبقاتی سرمایه داری است! همین مقدار از آزادی ها که در غرب به دست آمده است, از سر دولتی مبارزات کارگران میباشد! آنقدر خون کارگران بر سنگفرش های خیابان ها ریخته شد, تا همین آزادی ها محقق گردید! همین بس که پس از انقلاب کبیر فرانسه فقط جمعیت به غایت اندکی و بر اساس مقدار تمول و ثروت حق انتخاب شدن و انتخاب کردن را داشتند و در بریتانیا و کشورهای دیگر اروپایی نیز به همین روال بوده است! بعد از انقلاب اکتبر بورژوازی جهانی نیز حق رای زنان را به رسمیت شناخت! حتی کشور سویس در اواسط دهه 1960 حق رای زنان را به رسمیت شناخت!!!!
    بر همین سیاق است که مارکس اعلام میدارد, در مرحله اول انقلاب کارگری که با استقرار سوسیالیسم تحقق مییابد, شکلی از دیکتاتوری طبقاتی, یعنی دیکتاتوری پرولتاریا با هدف ممانعت استثمار فرد از فرد به منصه ظهور میرسد! مارکس بر خلاف سردمداران لیبرال دموکراسی برای توده مردم یک مشت چاخان پاخان نمیبافد! در سوسیالیسم هنوز دولت وجود دارد و وجود هر دولتی به منظوری میباشد و آن اعمال دیکتاتوری طبقاتی است! فقط و فقط زمانی که وجود دولت مفهوم و منطق و عینیت خود را از دست بدهد, دیکتاتوری طبقاتی نیز محو میگردد! یعنی با تحقق کمونیسم, زمانی که «تضاد انسان با انسان!» به «تضاد تمام عیار انسان با طبیعت!» بدل گردد و به بیان مارکس, انسان وارد تاریخ میشود, آنگاه آزادی واقعی نوع بشر نیز به انجام خواهد رسید!
    آقای گفتاورد برای آنکه از مقوله دیکتاتوری پرولتاریای مد نظر کارل مارکس(نه پیش فرض های شرطی شده ذهنتان) سر در بیآورید, در ادامه مقوله های «مالکیت خصوصی» و «مالکیت شخصی» را توضیح میدهم!
    سوسیالیسم «مالکیت خصوصی» را که در آن استثمار فرد از فرد انجام میپذیرد, غیر مجاز میداند, اما «مالکیت شخصی» را که در آن استثمار فرد از فرد وجود ندارد را کاملا به رسمیت میشناسد. به این منظور فردی یک اتومبیل دارد و میخواهد یک اتومبیل دیگر هم داشته باشد و یا یک ویلا دارد و میخواهد یک ویلا در نقطه دیگر هم داشته باشد. فقط و فقط با ثمر نیروی کار فکری و یدی و توانایی های شخصی اش میتواند و کاملا هم مجاز است که داشته باشد و یا حتی بیشتر هم داشته باشد, اما این شخص نمیتواند, ویلای اضافی و یا ماشین اضافی اش را به فرد دیگری کرایه دهد و یا به عبارتی به این طریق فرد دیگری را استثمار نماید! در سوسیالیسم «مالکیت شخصی» مجاز و «مالکیت خصوصی» مذموم است! طبقه کارگر با اعمال «دیکتاتوری پرولتاریا؟!» یعنی با گذران قوانین از طریق شوراها و مجلس موسسان اش «مالکیت خصوصی» را که مسبب نظام استثماری است, غیر قانونی مینماید و تا زمانی که طبقه کارگر نتواند, اکثریت توده مردم را از طریق شوراها و مدیا و امثالهم, مجاب نماید که چنین قانونی را بگذرانند, سوسیالیسم نیز محقق نخواهد شد!
    آقای گفتاورد حداقل از جنابعالی که مدعی چپ بودن اسبق را دارید, انتظار داشتم که با شنیدن یک واژه «دیکتاتوری» و بدون تعمق و آنگونه که بورژوازی عکس مار را به جای خود مار حقنه میکند, بدنتان کهیر نزند! مرد حسابی اینرا دیگر باید بدانی که موجودیت دولت, مبین موجودیت دیکتاتوری است!
    نوشتید:
    «دریاداشت قبلی گفته بودی مارکس با اعدام مخالف است ودر یاداشت اخیر از اینکه دو اخوند در انقلاب مشروطه کشته شدند قند در دلت اب شد» عجب فرصت طلبی بی معنی و بی مسمایی؟!
    آقای عزیز! منظورم از ذکر اعدام دو تن از ملایان تراز اول, آنهم در بیش از صد سال قبل توسط مردم و اینکه چگونه نوه و نتیجه های همان مردم, ملای پوسیده دیگری را از قبر بیرون کشیدند و حتی جانشان را برای دری پیتی هایش میدادند, آن بود که میخواستم عمق خیانت و تبهکاری پدر و پسر پهلوی را در نابودی تمام عیار دستآوردهای انقلاب دورانساز مشروطیت نشان جنابعالی دهم! آخر این چه ربطی به «قند در دلت اب شد» دارد!
    در نظام سوسیالیستی آتیه اعدام به هیچ روی و تحت هیچ شرایطی وجود نخواهد داشت!
    جناب! خوب پنبه را از گوشت بدر کن! ممنوعیت اعدام در کشوری مثل سوئد, فقط در دوران صلح اعتبار دارد!!! متوجه شده ایی یا نه! خود بخوان از این مجمل! بقیه کشورها که جای خود دارد!
    کسانی که با «پیش فرض های از پیش شرطی شده!» تحریک میشوند, همواره در خطر آنند که با کمترین محرک آنقدر یورتمه بروند, تا به چاه ویل جهل سقوط نمایند!
    این بیان شیوای مارکس را که همواره به متحیران گوشزد مینمود, بهتر است, آویزه گوش همه ما باشد!
    دوست من, جهل هیچگاه به یاری کسی نمیآید! کارل مارکس

  12. bahador
    16 دسامبر 2013 در 05:54

    اقای فرهاد عزیز با سلام مجدد
    شما یک پیش فرض از جامعه ارمانی خودت داری که از نظر کلیات خیلی شبیه جامعه ارمانی بی طبقه توحیدی است راستی عصر های جمعه در کانال یک به سخن رانی رحیم پور ازغندی دقت کن خیلی خیلی شبیه شما استدلال میکند .هرچه دلش خواست نثار لیبرال دمکراسی می کند.ودر مورد جامعه ارمانی خودش هم خیال بافی میکند.دوست عزیز .اشکال شماومذهبیها اینست که شما حقیقت را قبلا پیدا کرده ایدو تمام سعی وتلاشتان را میکنید تا واقعیت را زور چپان به خیالات خود نزدیک کنید.باور کن تمام پاسخهای شما بر اساس پیش فرضهای ذهنی وغلط است.فقط به این جمله ات که فرموده ای دقت کن:صاحبان سرمایه غالبا کم سواد و تن آسا و اساسا از شعور و تحصیلات بسیار نازلی برخوردارند, «از قدیم گفته اند, بچه پولدار که درسخون نمیشه». این جماعت حتی ناتوان از بالا کشیدن خشتک خود میباشند : واقعا فکر میکنی میشود با شما بحث کرد . به تک تک لغات بالا دقت کن . تقریبا اکثر پاسخهای شما شبیه اینست.در خاتمه جمله کلیشه ای معروف را که
    میگوید:کسی را که خواب است میشود بیدار کرد اما کسی که……………..بیخیال. زیاد ناراحت نباش واقعیت انقدر سخت جان است که همه را دیر یا زود بیدار میکند .فقط امید وارم که خسارت در خواب خیال عمل کردن به حداقل برسد. باورم کن
    ملیونها انسان زندگیشان را سر این حرفهای پوچ پوچ پوچ گذاشتند.دوستار وعلاقه مند جوانان خوب این سرزمین . بهادر.

  13. فرهاد
    16 دسامبر 2013 در 17:02

    جناب گفتاورد!
    بار دیگر به عنوان یک مدافع لیبرال «دموکراسی؟!» نشان داده اید که کفگیر بورژوازی با بدآهنگ گوشخراش کاملا به ته دیگ خورده است! نتوانسته اید, حتی به یکی از استناد و استدلال هایم نیز پاسخ دهید!
    بار دیگر یک مدافع سینه چاک لیبرال «دموکراسی؟!» نشان داده است که با سلاح زنگار بسته مقوله ایی که دو میلیارد انسان در زیر خط فقر و یک میلیارد انسانی که گرسنه شب بر بالین میگذارند و مروج صنعت صدها میلیارد دلار سکس و صدها میلیون کودکان کار و صدها میلیون برده و و و و …….., پس میآندازد و همآنگونه که کارل مارکس با بیان موجزش بیان داشته است که از تمام مساماتش چرک و خون و کثافات بیرون میزند, نمیتوان به جنگ حقایق رفت!
    مدافعان لیبرال «دموکراسی؟!» به سبب وقایع عینی در سیلان انکار ناپذیر خارج از ذهن به چنان منجلاب مسلکی گرفتار آمده اند که همچون کیخانو با سلاح زنگار بسته سوار بر روسیناننه میخواهند به «نبرد؟!» با «اهریمن؟!» ایده های طبقه کارگر بروند! خدا قوت دن کیخانو!

  1. No trackbacks yet.

نظر شما برای ما بسیار مهم است

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s