خانه > معرفی کتاب > ذهنیت ضد سرمایه داری

ذهنیت ضد سرمایه داری

حوادث اخیر انگلستان و شورش در شهرهای این کشور و سیل تحلیلها ونیز دشنامهایی که این حوادث را نشانه هایی از بن بست نظام سرمایه داری می دانستند ، این انگیزه را ایجاد کرد تا نگاهی دوباره داشته باشیم به اثر ماندگار « لودویگ فون میزس » با عنوان » ذهنیت ضد سرمایه داری »  . ابن کتاب در پنج فصل به رشته تحریر در آمده است و ما فصل اول را بدون پاورقی ها و پانوشت ها در این پست قرار داده ایم .  متن کامل آن به صورت پی دی اف را می توانید از اینجا  دانلود کنید . برای دریافت کتاب به صورت ورد هم می توانبد به این لینک مراجعه نمایید .

فصل اول : خصوصیات اجتماعی نظام سرمایه‌داری و دلایل روان شناختی بدگویی از آن

  1.   مصرف کننده‌ی مقتدر

ویژگی سرمایه‌داری مدرن، تولید انبوه کالا برای مصرف توده‌های مردم است. دست آورد چنین نظامی حرکت  به  سوی بهبود مداوم  میانگین سطح زندگی افراد است یعنی جریانی که به ثروتمند شدن بسیاری از مردم می‌انجامد . سرمایه‌داری  «انسان معمولی»  را از  مرتبه‌ی پرولتاریا بالا کشیده و  وی را به‌یک «بورژوا» ارتقا می‌بخشد.در بازار یک جامعه‌ی سرمایه‌داری، انسان معمولی مصرف کننده ای مقتدر است که نهایتا با خرید یا امتناع از خرید خود تعیین می‌کند که چه چیزی و با چه میزان و کیفیتی باید تولید شود. مغازه‌ها یا کارخانجاتی که صرفا یا عمدتا نیازهای تجملاتی ناب شهروندان ثروتمندتر را برآورده می‌کنند، تنها نقشی فرعی در زمینه‌ی اقتصادی اقتصاد بازار ایفا می‌کنند. این مغازه‌ها و کارخانجات هیچ وقت به مرتبه‌ی  کسب و کارهای بزرگ نمی‌رسند. کسب و کارهای بزرگ همیشه – به طور مستقیم یا غیرمستقیم- به توده‌های مردم خدمت می‌کنند.

چنین ارتقایی ماحصل تغییرات اجتماعی رادیکال «انقلاب صنعتی» است.  فرودستانی که در تمامی‌ اعصار پیشین تاریخ گروه‌های بردگان و خادمان، فقرا و مستمندان را تشکیل می‌دادند، به خریدارانی بدیل شده‌اند که به‌یاری صاحبان کسب و کار می‌آیند. آنها مشتریانی هستند که «همیشه حق با آنهاست»، حامیانی که این قدرت را دارند که عرضه کنندگان ثروتمند را فقیر و عرضه کنندگان فقیر را ثروتمند سازند.

 اساس اقتصاد بازار که توسط رهکارهای راهکارهای قلابی  دولتها و سیاستمداران مختل نشده باشد چنان نیست که در آن  اعیان و اصیل زادگانی وجود داشته باشند که توده مردم را تحت انقیاد خود قرار دهند، باج و خراج جمع آوری کنند و هنگامی که رعایا مجبورند با خرده‌های نان زندگی شان را سر کنند، ضیافت های مجلل برگزار کنند. نظام مبتنی بر سود  آنهایی را ثروتمند می‌سازد که بتوانند نیازهای مردم را به بهترین و ارزان ترین راه ممکن تامین کنند. ثروت تنها از طریق خدمت رسانی به مصرف کنندگان به دست می‌آید. به محض اینکه سرمایه‌داران این وجوه را در مسیری به غیر از تامین خواسته‌های عموم سرمایه گذاری کنند، سرمایه‌هایشان را از دست خواهند داد. در یک رفراندوم هرروزه ، هر شاهی  به مشتری‌این حق را می‌دهد که تعیین کند چه کسی باید صاحب کارخانجات، مغازه‌ها و مزارع باشد و آنها را مدیریت کند. کنترل وسایل مادی تولید عملکردی اجتماعی است که به تایید یا الغای مصرف کنندگان مقتدر می‌رسد.

این است معنای اندیشه‌ی مدرن آزادی. هر فرد بالغی آزاد است  زندگیش را بر اساس اندیشه‌هایش شکل دهد. آدمی‌مجبور نیست مطابق طرح برنامه ریزی شده‌ی صاحبان قدرت زندگی کند. طرحی که صاحبان قدرت در صددند آن را به واسطه‌ی پلیس، یا به عبارتی توسط دستگاه اجتماعی تهدید و اجبار، اجرایی کنند. آنچه  آزادی افراد را محدود می‌سازد خشونت یا تهدید به خشونت علیه سایر افراد نیست، بلکه ساختار فیزیولوژیکی بدن فرد و کمیابی طبیعی گریزناپذیر عوامل تولید است. واضح است که بصیرت و صلاحدید فرد برای شکل دادن سرنوشت خویش نمی‌تواند هرگز از حدودی که قوانین طبیعی نامیده می‌شود تجاوز کند.

 تصدیق این واقعیت ها  به معنای  توجیه  آزادی فردی از منظر استانداردی مطلق یا اداراکی متافیزیکی نیست. واقعیات مذکور بیانگر هیچ قضاوتی از دکترین مرسوم طرفداری از توتالیتاریسم، از نوع «راست» یا «چپ» نمی‌باشد. تصدیق این واقعیتها هم چنین به مقابله با این ادعاها نمی‌پردازد که توده‌های مردم احمق تر و نادان تر از آنند که بدانند چه چیزی به «بهترین» نحو نیازها و منافع شان را برآورد می‌کند و یا اینکه مردم  به شدت نیازمند قیمی همچون دولت هستند تا مبادا به خودشان آسیبی برسانند.تصدیق این واقعیت‌ها  به موشکافی و نقد  این گفته نمی‌پردازد که ابرمردانی برای حکومت در نقش قیم مردم وجود دارند.

 2.   اشتیاق برای بهبود اقتصادی

تحت نظام سرمایه‌داری یک فرد معمولی از امکاناتی بهره مند است که در دوران گذشته ناشناخته بوده و از اینرو دسترسی  ثروتمندترین افراد به آنها نیز امکان‌پذیر نبوده است. اما، بی شک، وسایلی همچون اتومبیل، تلویزیون و یخچال، انسان را خوشحال نمی‌سازد. در لحظه ای که فرد به این وسایل نیازمند است، ممکن است استفاده از آنها باعث خوشنودی وی نسبت به گذشته شود. اما به محض اینکه بعضی از خواسته‌هایش برآورده شد، نیازهای تازه ای ظهور می‌کند. طبیعت بشری چنین است.

تعداد معدودی از آمریکایی ها کاملا به این واقعیت واقفند که کشورشان بالاترین سطح زندگی را داراست و نحوه‌ی زندگی یک آمریکایی برای اکثریت قابل توجهی از مردمی که در کشورهای غیرسرمایه‌داری زندگی می‌کنند دور از دسترس و شگفت‌انگیز است. اکثر مردم آنچه  دارند یا می‌توانند به دست آورند را کوچک و کم ارزش می‌پندارند، و در آرزوی چیزهای غیر قابل دسترس هستند. احساس تاسف نسبت به  حرص مردم برای داشتن کالاهای بیشتر و بیشتر وقت تلف کردن است. این حرص و آز دقیقا همان انگیزه ای است که آدمی‌را به سوی بهبود اقتصادی می کشاند. راضی بودن به آنچه که فرد قبلا داشته‌یا می‌تواند به راحتی به دست آورد و  خودداری کردن از هر تلاشی برای بهبود شرایط مادی زندگی، پاکدامنی و پرهیزگاری نیست. چنین عملی بیش از آنکه رفتار عقلایی انسانی باشد، رفتاری حیوانی است. بارزترین ویژگی انسان این است که فرد هرگز از تلاشش برای بهبود رفاهش از طریق کارهای سودمند و هدفمند دست برنمی‌دارد.

با این حال، این تلاشها باید متناسب با هدف باشد. تلاش ها باید به گونه ای باشد که نتایج مورد نظر را به دنبال داشته باشد. اشتباهی که هم عصران ما مرتکب می شوند این نیست که  آنها مشتاقانه به دنبال عرضه‌ی بیشتر  کالاهای متنوع هستند، اشتباه آنان این است که آنها  برای رسیدن به این هدف وسایلی نامناسب را بر می گزینند. آنها توسط  ایدئولوژی هایی جعلی گمراه شده‌اند. این افراد از سیاست هایی طرفداری می‌کنند که با منافع اساسی مسلمشان در تقابل است. آنها احمق تر از آن هستند که پیامدهای اجتناب ناپذیر  رفتارشان در بلندمدت را ببینند، و از نتایج موقتی کوتاه مدت لذت می‌برند. آنها از اقداماتی پشتیبانی می‌کنند که در نهایت فقر عمومی و ازهم پاشیدگی نظام همکاری اجتماعی  تحت لوای تقسیم کار را به بار آورده و بازگشت به بربریت را در پی خواهد داشت.

اما یک راه حل موجود برای بهبود شرایط مادی بشریت وجود دارد: تسریع در رشد ثروت انباشته شده در برابر رشد جمعیت.  هر چه مقدار سرمایه‌ی سرمایه گزاری شده به ازای هر نفر کارگر بیشتر باشد، کالاهای بیشتر و بهتری تولید و مصرف می‌شود. این است نظام سرمایه‌داری-نظامی‌مبتنی بر سود که مورد بیشترین تهمت ها قرار گرفته- که روزبه روز از نو به وجود آورده و می‌آورد. با این حال، امروزی ترین دولت ها و احزاب سیاسی خواهان از میان بردن این نظام هستند.

چرا  همه‌ی آنها از نظام سرمایه‌داری بیزارند؟ چرا آنها، بهره‌مند از رفاه اعطایی نظام سرمایه‌داری، نگاهی مشتاقانه به «روزهای خوب قدیمی» گذشته و شرایط اسفناک کنونی کارگران روسی  می‌اندازند؟

 3.   جامعه‌ی خواص سالارو سرمایه‌داری

قبل از پاسخ به این پرسش لازم است ویژگی های مشخص سرمایه‌داری را در برابر جامعه خواص سالار بررسی کنیم.

شباهت دادن کارآفرینان و سرمایه‌داران اقتصاد بازار به آریستوکرات های یک جامعه خواص سالار امری مرسوم است. اساس این مقایسه، ثروت  نسبی  هر دو گروه نسبت به  شرایط سایرینی است که در مضیقه هستند. با این حال، با توسل به این تشبیه، فردی ممکن است در درک تفاوت بنیادین میان ثروتمندان آریستوکرات و «بورژواها» یا ثروتمندان نظام سرمایه‌داری دچار خطا شود.

ثروت یک آریستوکرات محصول  بازار نیست؛ این ثروت از عرضه‌ی کالا به مشتریان به دست نیامده، مردم  نمی‌توانند برآن اثر بگذارند یا  آن را  پس بگیرند. ثروت آریستوکرات یا از فتح جایی بدست آمده‌یا ماحصل عنایت و گشاده‌دستی فاتحی است. این ثروت ممکن است با فسخ بخشنده‌ی آن یا خلع یدی خشن از جانب  فاتحی دیگر، و یا با افراط در اسراف پایان پذیرد. لردهای فئودال به مصرف کنندگان خدمتی نمی‌رسانند و از اینرو از نارضایتی توده مردم مصون هستند.

کارآفرینان و سرمایه‌دارن ثروتشان را مدیون افرادی هستند که از کسب و کارشان حمایت می‌کنند. به محض اینکه افراد دیگری خدماتی  بهتر یا ارزان تر به دست مصرف کنندگان برسانند کسب و کار آنها به طور اجتناب ناپذیری از دست می‌رود.

وظیفه‌ی‌ این نوشته توصیف شرایط تاریخی‌ای نیست که نهادهای طبقه و مقامرا به وجود آورده و افراد را در گروه‌هایی موروثی با اصناف ، حقوق، مطالبات و امتیازات یا ناتوانی های قانونا تقدیس شده جای می‌داد. تنها واقعیتی که برای ما اهمیت دارد این است که  حفظ این آریستوکرات های فئودال با نظام سرمایه‌داری سازگار نیست. براندازی آنها و استقرار اصل برابری در مقابل قانون، موانعی  که بهره مندی بشر از تمامی‌منافعی که نظام مالکیت خصوصی وسایل تولید و سرمایه گذاری خصوصی ممکن می‌سازد را از میان بر می‌د‌ارد.

در جامعه ای که مبتنی بر مرتبه، طبقه‌یا مقام باشد، موقعیت اجتماعی فرد در زندگی ثابت است. فرد در موقعیت اجتماعی مشخصی به دنیا آمده، و جایگاه اش در جامعه به شکلی نرمش نا‌پذیر توسط قوانین و سننی تعیین می گردد که امتیازات و وظایف معین یا ناتوانی های مشخصی را برای هر عضوی از صنف خویش مقرر می‌کند. بخت و اقبال استثنائا خوب یا بد ممکن است در موارد نادری فرد را به مرتبه ای بالاتر ترفیع داده و یا به مرتبه پایین تر تنزل دهد. اما به عنوان یک قانون کلی، شرایط اعضای یک صنف یا مرتبه‌ای مشخص، تنها در صورتی می‌تواند بهتر یا بدتر شود که تغییری در شرایط تمامی‌ اعضا ایجاد شود. در درجه‌ی اول فرد شهروند یک ملت نیست؛ بلکه وی عضوی از یک طبقه  (Stand , état) است و تنها از طریقی غیرمستقیم با بدنه‌ی ملت اش یکی می‌شود. این فرد در ارتباط با هم میهن خود که به طبقه ای دیگر تعلق دارد، هیچ احساس مشترکی  ندارد. او تنها فاصله ای که میان وی با افراد سایر طبقات هست را مشاهده می‌کند. این تفاوت در کاربرد زبانی و همین طور عرف پوشش نیز بازتاب داشته است. در دوران پیش از انقلاب فرانسه آریستوکرات های اروپایی ترجیحا به زبان فرانسوی صحبت می کردند. طبقه‌ی سوم جامعه از زبان بومی‌ استفاده می کردند، در حالی که طبقات پایین تر جمعیت شهری و روستاییان گویش های محلی، لهجه‌ها و زبان های خاصی به کار می‌برند که اغلب برای افراد تحصیل کرده قابل درک نبود. طبقات مختلف به طور متفاوتی لباس می‌پوشیدند. هیچ کس نمی‌توانست در تشخیص طبقه‌ی فرد ناآشنا که در جایی اتفاقی او را می‌ید اشتباه کند.

انتقاد اصلی‌ای که در مورد برابری افراد در مقابل قانون توسط مدیحه سرایان روزهای خوب گذشته مطرح می‌شود این است که این برابری امتیازات مربوط به شان و مقام گذشته را از میان برده است. آنها می گویند که این برابری جامعه را «اتمیزه»کرده، و با منحل کردن زیربخش های ارگانیک ، آنها را به توده‌های «بی شکل» تبدیل کرده است. توده‌ها اکنون دست بالا را دارند و ماتریالیسم پست آنها جانشین استانداردهای اصیل و باشکوه دوران گذشته شده است. پول پادشاهی می‌کند. افراد کاملا بی ارزش از ثروت و فراوانی بهره مند هستند، در حالی که اشخاص مستحق و ارزشمند آنچه را که انتظار دارند را به دست نمی‌آورند.

ضمنا این انتقاد بیانگر این است که پیش از انقلاب فرانسه آریستوکرات ها با فضایلشان  مشخص می‌شدند و مقام و منافعشان را مدیون برتری اخلاقی و فرهنگی‌شان بودند. چنین افسانه ای می‌بایست از اعتبار بیفتد و کم ارزش شود. بدون اظهار هرگونه قضاوت اخلاقی، مورخین نمی‌توانند تاکید نکنند  که آریستوکراسی والای کشورهای اصلی اروپا از نسل سربازان، درباریان و فاحشگانی هستند که در نزاعهای مذهبی و مشروطه‌ی قرون شانزده و هفده، به طرز زیرکانه ای جانب گروهی را گرفته‌اند که پیروزمندانه در کشورهای مربوطه بر سرقدرت باقی مانده‌اند.

در همان حال که محافظه کاران و مخالفین «پیشروی » سرمایه‌داری با ارزیابی های مبنی بر استانداردهای قدیم مخالف هستند، اما با محکوم کردن استانداردهای جامعه سرمایه‌داری نیز همسو هستند. آنان مسئله را اینگونه می‌بینند: افراد سبکسر بی ارزش به جای آنانی که شایسته‌ی دست یافتن به ثروت و اعتبار بودند به این جایگاه دست یافته‌اند. هر دو گروه وانمود می‌کنند که هدفشان جایگزینی روش های «توزیع» عادلانه تر به جای روش های آشکارا ناعادلانه ای است که تحت نظام لسه‌فر  سرمایه‌داری شایع است.

تا به این لحظه، هیچ کس مدعی‌این موضوع نبوده که تحت نظام بی قید سرمایه‌داری، افرادی که به بهترین نحو – از منظر استانداردهای فناناپذیر ارزشی- زندگی شان را می گذرانند باید برتری داشته باشند. آنچه که دموکراسی سرمایه‌دارانه بازار ایجاد کرده، پاداشی برای مردم بر طبق شایستگی های «واقعی»شان، ارزش ذاتی و مقام اخلاقی شان نیست. آنچه که فرد راکمابیش کامیاب می‌سازد ارزیابی وی از توزیع اصول مطلق عدالت نیست، بلکه ارزیابی افرادی است که منحصرا معیارهایی از خواسته‌ها، نیازها و اهداف شخصی شان را برآورده می‌سازد. این دقیقا همان معنایی است که نظام دموکراتیک بازار مدنظر دارد. مصرف کنندگان افراد برتر هستند، به عبارتی مقتدرند. آنها می‌خواهند خواسته‌ها و نیازهایشان ارضا شود.

میلیون ها نفر نوشیدن پینکاپینکا، نوشیدنی‌ای که توسط شرکت پینکاپینکا تولید می‌شود را دوست دارند. میلیون ها نفر داستان های پلیسی، صنعت سینما، روزنامه‌های مصور، گاوبازی، بازی بکس، ویسکی، سیگار، آدامس دوست دارند. میلیون ها رای از دولتها خواهان مسلح شدن و برپاکردن جنگ هستند. بدین سان، کارآفرینانی که به بهترین و ارزان ترین نحو تمام آنچه که برای ارضای نیازها و خواسته‌هاست را تامین کنند با موفقیت ثروتمند می شوند. آنچه که در غالب اقتصاد بازار می گنجد قضاوت های آکادمیک ارزشی نیست، بلکه ارزش گذاری واقعی توسط مردمی‌ انجام می‌شود که به خریدن یا نخریدن کالاها می‌پردازند.

به غرزنهایی که در مورد ناعادلانه بودن نظام بازار گله می‌کنند، تنها یک نصیحت می‌توان کرد: اگر می خواهی به ثروت دست پیدا کنی، پس سعی کن عامه مردم را از راه ارائه‌ی کالاهایی ارزانتر یا بهتر خرسند کنی. سعی کن پینکاپینکا را با ترکیبی از سایر نوشیدنی ها جایگزین کنی. برابری در مقابل قانون این قدرت را به تو می‌دهد که با هر میلیونری به رقابت بپردازی. اگر از چاکلت کینگ، ستاره سینما و قهرمان بکس- در بازاری که توسط محدودیت های تحمیلی دولت مشوش نشده باشد- پیش نیفتی، صرفا تقصیر توست.

اما اگر ترجیح می‌هی که ثروتمند باشی، شاید بهتر باشد وارد تجارت پوشاک و یا بازی بکس حرفه ای شوی، البته می‌توانی با نوشتن شعر یا فلسفه بافی به رضایتمندی برسی، انتخاب با خود توست. بی شک، در حالت دوم  نمی‌توانی به‌اندازه‌ی آنانی که به اکثریت مردم خدمت رسانی می‌کنند پول به دست آوری. این موضوع قانون دموکراسی اقتصادی بازار است. آنهایی که نیازهای تعداد کم تری از مردم را برآورده می‌سازند تنها تعداد معدودی از آرای مردم –دلارها- را نسبت به آنهایی که

خواسته‌های مردم بیشتری را ارضا می‌کنند به خود اختصاص می‌دهند. در پول درآوردن، ستاره سینما از فیلسوف و کارخانه دار پینکاپینکا از سازنده سمفونی ها پیشی می گیرد.

درک این موضوع  که برای‌ایجاد امکان رقابت جهت دستیابی به پاداش از سوی جامعه، نیازمند گسترش نهادی اجتماعی هستیم  اهمیت دارد. نمی‌توان افراد ناقص الخلقه  که طبیعت در مقایسه با بسیاری از افراد نسبت به آنان تبعیض قائل شده را به کلی حذف کرد یا از تعداد آنها کاست. نمی‌توان این واقعیت را تغییر داد که بسیاری مریض به دنیا می‌آیند یا بعدها در زندگی ناتوان می شوند. ساز و برگ بیولوژیکی یک انسان به طور جدی زمینه ای که فرد می‌تواند خدمت رسانی کند را محدود می‌سازد. گروهی که قدرت اندیشیدن مستقل  دارند همچون خلیجی غیر قابل دسترس کاملا از آنهایی که این توانایی را ندارند منفک می شوند.

   4 –  رنجش برآمده از جاه طلبی های عقیم شده

اکنون می‌توانیم این نکته را درک کنیم  که چرا مردم از نظام سرمایه‌داری بیزارند.

در جامعه ای که اساس آن بر پایه مقام و طبقه باشد، فرد می‌تواند سرنوشت نامطلوبش را به شرایطی که ورای کنترلش  است نسبت دهد. او برده و خادم است چون قدرت هایی ابرانسانی که تعیین کننده تمامی‌روی دادها هستند، رتبه و شان وی را مقرر کرده‌اند. این امر حاصل عمل وی نبوده و هیچ دلیلی ندارد که فرد برای سرافکندگی اش شرمسار باشد. همسر وی نمی‌تواند نادرستی موقعیت اجتماعی وی را درک کند. اگر همسرش به او بگوید: «چرا تو یک دوک نیستی؟ اگر تو یک دوک بودی، آن وقت من هم یک دوشس بودم»، او چنین پاسخ می‌د‌اد: » اگر من پسر یک دوک به دنیا می‌آمدم، با تویی که‌یک دختر خادم هستی، ازدواج نمی کردم، بلکه با دختر دوکی دیگر وصلت می کردم؛ این موضوع که تو یک دوشس نیستی صرفا تقصیر توست؛ چرا در انتخاب والدینت با هوش تر عمل نکردی؟»

تحت نظام سرمایه‌داری موضوع به گونه ای دیگر است. در چنین نظامی‌موقعیت اجتماعی هر فرد در زندگی به عمل خود مرتبط است. هر کسی که جاه طلبی هایش کاملا ارضا نشده، به خوبی به این امر واقف است که شانس هایش را از دست داده،و این فرصت ها توسط دیگران محک زده شده و به شایستگی رسیده است. اگر همسر وی سرزنش اش کند: «چرا درآمد تو در هفته تنها هشتاد دلار است؟ اگر تو به‌اندازه‌ی دوستت پُلزیرک بودی، سرکارگر می شدی و من از زندگی بهتری بهره مند بودم»، او به پستی خود آگاه بوده و احساس حقارت می‌کند.

صحبت بیشتر در مورد سخت گیری های نظام سرمایه‌داری بیانگر این واقعیت است که این نظام با همه بر اساس سهم شان از رفاه دیگران رفتار می‌کند. متمایل شدن به این قاعده کلی، که به هر کس بر اساس فضایل اش، مجالی برای بهانه جویی کاستی های فردی نمی‌دهد. هر کسی خیلی خوب می‌داند که افرادی مانند خودش هستند که آنجایی که او به موفقیت نرسیده، موفق شده‌اند. هر کسی می‌داند که بسیاری از افرادی که وی به آنها غبطه می خورد، افراد خودساخته ای هستند که از نقطه‌ای مشابه نقطه ای که وی آغاز کرده، شروع کرده‌اند. و، بدتر از آن اینکه، او می‌داند که دیگران نیز این موضوع را می‌دانند. او در چشمان همسر و فرزندانش سرزنشی بی صدا را می خواند: «چرا تو زرنگ تر نبودی؟» او می‌بیند که چگونه مردم آنانی که از وی موفق تر بوده‌اند را تحسین کرده و از سر حقارت یا ترحم به اشتباهات وی می نگرند.

آنچه باعث می‌شود که بسیاری  از افراد در نظام سرمایه‌داری احساس ناکامی‌کنند این واقعیت است که نظام سرمایه‌داری به همه این فرصت را اعطا می‌کند که به مطلوب ترین وضعیت برسند، که بی شک تنها تعداد معدودی با موفقیت به این فرصت ها دست می یابند. آنچه‌یک فرد ممکن است نصیبش شود، غالبا سهمی‌است از آنچه که جاه طلبی اش وی را ترغیب به دست آوردن می‌کند. همیشه مردمی ‌پیش چشم او هستند که درست همان جا که وی شکست خورده است به موفقیت دست یافته‌اند. اشخاصی هستند که از وی پیشی گرفته و در ضمیر ناخودآگاه اش عقده‌های پستی را در قبال آنها می‌پروراند. چنین نگرش ویرانگری است که سراغ فردی با یک شغل عادی می‌آید؛ کارگر کارخانه در مقابل سرکارگر، هیئت ریئسه در مقابل معاون رئیس، معاون رئیس در مقابل رئیس شرکت، فردی که ثروتش سیصد هزار دلار است در مقابل یک میلیونر و به همین ترتیب. اتکا به نفسو تعادل اخلاقی هر کسی با تماشای آنهایی که توانایی و استعداد بیشترشان به اثبات رسیده است تحلیل می‌رود. هر کسی به ناتوانی و شکست خویش آگاه است.

یوستوس مویزاردر ریف اول صف طولانی نویسندگان آلمانی‌ای قرار دارد که به طور افراطی عقاید «غربی» عصر روشنگری و فلسفه‌ی اجتماعی عقلانیت، فایده گرایی و لسه‌فر و هم چنین سیاست های تجویز شده توسط این مکاتب فکری را رد می‌کنند. یکی از بدیع ترین اصولی که باعث برانگیختن عصبانیت مویزار می شد ترفیع افسران ارتش و مستخدمین دولت بر اساس شایستگی و توانایی فردی  و نه لزوما بر طبق تبار و اصل و نسب اصیل بود. مویزار می گوید، زندگی در جامعه ای که در آن موفقیت صرفا به شایستگی فردی مرتبط باشد، حقیقتا طاقت فرساست. مطابق  طبیعت بشری  هر کسی تمایل دارد  ارزش و شایستگی اش را بیش از حد برآورد کند. اگر موقعیت اجتماعی فردی در زندگی مقید به عواملی به جز برتری ذاتی فرد باشد، آنهایی که به حداقلی دست یافته‌اند می‌توانند این نتیجه را حفظ کرده و، با وجود دانستن ارزش خودشان، شان و مناعت طبع شان را هم چنان حفظ کنند. اما اگر  تنها شایستگی افراد موثر باشد این امر به شکلی متفاوت ظاهر می‌شود.  افراد ناموفق احساس حقارت و توهین آمیزی پیدا کرده و در قبال تمام آنانی که جانشین وی شده‌اند احساس نفرت و کینه خواهند کرد.

نظام قیمت و بازار سرمایه‌داری همچون جامعه ای است که در آن شایستگی و دستاوردهای فرد تعیین کننده‌ی موفقیت یا شکست وی هستند. فارغ از آنچه که فردی ممکن است در مورد تعصب مویزار در قبال اصل شایستگی بیاندیشد، این امر را باید پذیرفت که وی در مورد توصیف یکی از پیامدهای روان شناختی نظام مذکور محق بوده است. او بصیرتی نسبت به احساسات آنهایی داشت که محک زده شده‌اند و به شایستگی رسیده‌اند.

فرد سرخورده در راستای تسلی خود و احیای خودپسندی اش در جستجوی کسی است که قربانی اش کند. او در صدد است  خود را توجیه کند که هیچ کار خطایی انجام نداده که به عدم موفقیتش انجامیده باشد. او حداقل به ‌اندازه‌ی آن کسانی که از وی پیشی گرفته‌اند بااستعداد، کارآمد و کوشا است. متاسفانه نظم اجتماعی نابکار ما، با پاداش دادن به مستحق ترین افراد سازگار نیست؛ این نظام افراد بی وجدان و رذل شریر، متقلبین، بهره کشان، و «فردگرایان خشن» را به حد اعلا می‌رساند. آنچه که باعث عدم موفقیت وی شده است صداقت و درستکاری اش است. او نجیب تر از آن است که به حیله‌های پستی متوسل شود که رقبای موفقش، مزیت و برتریشان را مدیون آن هستند. براساس شرایط نظام سرمایه‌داری، فرد مجبور به انتخاب میان تقوا و فقر از یک سو، و گناه و ثروت از سوی دیگر است. شکر خدا، او خودش بدیل تقوا و فقر را برگزیده و از فساد و ثروت امتناع ورزیده است.

جستن سپر بلا ، نگرشی است معمول  میان افرادی   اعضای آن نظم اجتماعی  که با هرکس متناسب سهمش در پیدایش رفاه دیگران رفتار می‌شود و در نتیجه هر کسی تقدیر خودش را شکل می‌دهد. در چنین جامعه ای هر فردی که جاه طلبی هایش به طور کامل برآورده نشده، نسبت به تقدیر تمام آنهایی که از وی موفق تر بوده‌اند اظهار تنفر می‌کند. یک آدم ابله و نادان این احساس تنفرش را در غالب تهمت و افترا بروز می‌دهد. افراد متفکرتر این احساس را به صورت رسوایی شخصی نشان نمی‌دهند. آنها تنفرشان را در چارچوب یک فلسفه، یعنی فلسفه‌ی ضد سرمایه‌داری، تعالی و تجلی می‌بخشند. آنها با این فلسفه درصدد سرکوب  نجوایی درونی  هستند که به آنها می گوید شکست شان  نتیجه‌ی خطاهای خودشان است. تعصب این افراد در  به نقد کشیدن نظام سرمایه‌داری دقیقا با این واقعیت تطابق دارد است که آنها علیه آگاهیو نادرستیخود در حال مبارزه‌اند.

رنج کشیدن از جاه طلبی های سرخورده، مختص افرادی است که در جامعه‌ای مبتنی بر برابری در مقابل قانون زندگی می‌کنند. این سرخوردگی ها به علت برابری در مقابل قانون به وجود نیامده، بلکه در راستای‌این واقعیت است که در جامعه ای برابر در مقابل قانون، نابرابری افراد با توجه به توانایی فکری، قدرت اراده و به کاربستن استعدادهایشان، نمایان می‌شود. در چنین جامعه ای شکاف میان آنچه‌یک فرد هست و به دست می‌آورد و آنچه که درباره‌ی توانایی ها و دستاوردهایش گمان می‌برد، به طرز بی رحمانه ای آشکار می‌شود. افکار خیالی در مورد یک دنیای «عادلانه» که با فرد بر طبق «ارزش واقعی»اش رفتار کند، به مثابه‌ی پناهی است برای تمامی‌ آن کسانی که گرفتار فقدان خودشناسی هستند.

5 .   ناخشنودی روشنفکران

طبق یک قاعده، یک فرد عادی فرصت هم نشینی با افرادی که موفق تر از او هستند را ندارد. چنین کسی در جمع سایر افراد عادی قرار می گیرد. او هیچ وقت در یک مناسبت غیرکاری  رئیسش را ملاقات نمی‌کند. و هیچ وقت از روی تجربه‌ی شخصی‌این موضوع را نمی‌آموزد که با توجه به تمامی‌توانایی ها و استعدادهایی که برای خدمت رسانی موفق به مصرف کنندگان مورد نیاز، چه تفاوت هایی میان یک فرد کارآفرین یا یک عضو هیئت رئیسه وجود دارد. حسادت و رنجشی که به وجود می‌آید متوجه  موجودی جاندار از گوشت و خون نیست، بلکه این احساس در برابر انتزاعاتی همچون «مدیریت»، «سرمایه» و «وال استریت» شکل می‌گیرد. ممکن نیست نسبت به چنین مضامینی همان احساس تلخی را داشت که فردی نسبت به همنوع اش که هر روز با او مواجه می‌شود می‌تواند داشته باشد.

این امر برای افرادی  که به خاطر شرایط خاص شغل شان یا وابستگی خانوادگی شان، ارتباطات شخصی با افراد موفقی داشته و – همانطور که خودشان نیز بر این باورند – به حق باید به موفقیت می‌رسیدند متفاوت است.  احساس جاه طلبی های سرخورده شده در این افراد تلخ‌تر و شدیدتر می‌شود چرا که نفرت پدید آمده نفرتی واقعی نسبت به موجودی جاندار و زنده است. آنها از نظام سرمایه‌داری بیزارند چون نظام مذکور فرد دیگری را به مقامی گماشته که خودشان خواهان آن جایگاه بودند.

وضعیت این چنینی برای آنهایی که معمولا روشنفکرانخوانده می شوند نیز پیش می‌آید. به عنوان مثال پزشکان را در نظر بگیرید. جریان عادی و تجربه‌ی روزانه، هر پزشکی را به این واقعیت آگاه می‌سازد که سلسله مراتبی هست که پزشکان را بر طبق شایستگی ها و دستاوردهایشان دسته بندی می‌کند. پزشکانی که از یک پزشک معمولی برجسته تر هستند، در واقع آنهایی که‌یک پزشک معمولی باید روش ها و نوآوری هایشان را آموخته و به کار گیرد تا اطلاعاتش به روز باشد، در مدرسه پزشکی هم کلاسی ها بوده‌اند. این پزشکان موفق، همچون وی به عنوان کارورز خدمت کرده و در جلسات انجمن های پزشکی با وی شرکت کرده‌اند. او آنها را کنار بیماران و همچنین در گردهمایی های اجتماعی ملاقات می‌کند. برخی از آنها دوستان و آشنایان شخصی اش هستند، و با نهایت نزاکت با وی رفتار کرده و به عنوان همکار عزیزشان خطابش می‌کنند.

اما از نظر ستایش عامه مردم و گاها درآمد بالاتر، آنها بسیار فراتر از او هستند. این پزشکان موفق از او پیشی گرفته و به طبقه دیگری از افراد تعلق گرفته‌اند. هنگام مقایسه‌ی خود با آنها، احساس حقارت پیدا می‌کند. اما باید مراقب خودش باشد تا کسی مبادا متوجه خشم و حسادتش شود. حتی کوچک ترین نشانه ای از این احساسات به عنوان رفتاری ناپسند محسوب شده و از ارزش و شان وی در نظر دیگران می کاهد. او باید رنج خود را کتمان کرده و غیظ و خشمش را به هدفی دیگر معطوف سازد

او تشکیلات اقتصادی جامعه، یعنی نظام شریر سرمایه‌داری را متهم می‌کند. اما این نظام ناعادلانه به توانایی ها و استعدادهایش، شوق و دستاوردهایش پاداشی می‌دهد که سزاوارش باشد.

برای بسیاری از وکلا و معلمان، هنرمندان و هنرپیشگان، نویسندگان و روزنامه نگاران، معماران و محققین کارهای علمی، مهندسین و داروسازان این موضوع به همین شکل اتفاق می‌افتد. آنها نیز احساس سرخوردگی می‌کنند چون به واسطه تفوق همکاران، هم مدرسه ای های سابق و دوستان صمیمی‌موفق ترشان رنجیده خاطر می شوند. چارچوب رفتار حرفه ای و اخلاق که پوششی است بر رفاقت و همکار بودن آنها، در سایه واقعیت رقابت، خشم آنها را عمیق می‌کند.

برای درک انزجار یک روشنفکر از نظام سرمایه‌داری باید به این موضوع پی برد که در ذهن وی‌این نظام تجسمی‌ است از تعداد معینی از همراهان که موفقیتشان منجر به خشم او شده و از اینرو مسئولیت سرخوردگی جاه طلبی های بیشمارشرا متوجه خود شخص می‌سازد. بی علاقگی پرشور و حرارت او نسبت به نظام سرمایه‌داری صرفا پناهی است برای تنفرش از «همکاران» موفقش.

6 –  تعصب ضدسرمایه‌دارانه روشنفکران آمریکایی

تعصب ضدسرمایه‌دارانه‌ی روشنفکران، پدیده ای نیست که تنها به‌یک یا چند کشور محدود شود. اما در ایالت متحده این تعصب جامع تر و تندتر از کشورهای اروپایی است. برای توضیح این واقعیت نسبتا تعجب آور باید به آنچه که «اعیانیا آنطور که در زبان فرانسه «le monde» نامیده می‌شود پرداخت.

در اروپا «عیان» شامل تمام افراد برجسته در هر زمینه ای از فعالیت می‌باشد. سیاستمداران و رهبران پارلمان، مسئولان بخش های متفاوت خدمات کشوری، ناشران و سردبیران روزنامه‌ها و مجلات سرشناس، نویسندگان برجسته، محققان، هنرمندان، هنرپیشگان، موسیقی دانان، مهندسین، وکلا و پزشکان همراه با بازرگانان ممتاز و فرزندان آریستوکرات ها و خانواده‌های

اشرافی، همگی آنچه که به عنوان یک جامعه خوب در نظر گرفته می‌شود را شکل می‌دهند. آنها در مهمانی های چای و شام، مجالس رقص و بازارها ، اجرای اول تئاترهاو روز پیش از افتتاح یک نمایشگاه هنری با یکدیگر در ارتباط قرار می گیرند؛ آنها همچنین به رستوران ها، هتل ها و استراحت گاه‌های یکسان می‌روند. آنها هنگام ملاقات با هم از بحث در مورد مباحث روشنفکرانه لذت می‌برند. طرح این نوع مباحث، شیوه ای از مراوده اجتماعی بوده که برای اولین بار در ایتالیای زمان رنسانس شکل گرفته، و در تالارهای پاریس به حد اعلای خود رسیده و بعدها توسط «اعیان» تمامی  شهرهای مهم اروپای مرکزی و غربی مورد تقلید قرار گرفته است. عقاید و ایدئولوژی های جدید قبل از اینکه به طور گسترده در محافل تاثیرگذار شوند، در این اجتماعات انعکاس پیدا می کردند. یک فرد بدون بررسی نقش «اعیان» در قرن نوزدهم در تشویق یا عدم تشویق پیشکسوتان، نمی‌تواند به تاریخ هنرهای زیبا و ادبیات بپردازد.

ورود به محفل اعیان اروپایی برای هر کسی که خود را در زمینه ای مشغول می‌داند آزاد است. ورود به این محفل اعیان ممکن است برای افرادی که از تبار اشرافی و اصیل و یا بسیار ثروتمند هستند نسبت به اشخاص غیراشرافی با درآمدی نسبتا کم آسان تر باشد. اما نه ثروت و نه القاب، هیچ یک نمی‌تواند به اعضای‌این مجموعه اعتبار و مقامی‌دهند که برای برتری شخصی همچون پاداشی باشد. ستارگان تالارهای پاریس، افراد میلیونر نیستند، بلکه اعضای «آکادمی فرانسوی» هستند. در محافل اعیانی اروپایی روشنفکران ستارگان جمع بوده و دیگران دست کم این چنین وانمود می‌کنند که علاقه ای پرشور نسبت به مباحث فکری دارند.

این رویکرد از محفل اعیانی با چشم انداز آمریکایی بیگانه است. آنچه که در ایالت متحده «محفل اعیانی» نامیده می‌شود، تا حدودی منحصر به خانواده‌های ثروتمند است. مراوده‌ی اجتماعی ناچیزی میان بازرگانان موفق و نویسندگان، هنرمندان ودانشمندان برتر کشور وجود دارد. افرادی که در فهرست «سوسیال رجیستر» قرار می گیرند با شکل دهندگان افکار عمومی و پیشروان عقایدی که آینده ملت را رقم می‌زنند از نظر اجتماعی ملاقاتی نمی‌کنند. اکثر «اشخاص طراز اول محافل اعیانی»به کتاب و اندیشه علاقه‌مند نیستند. هنگامی که آنها با یکدیگر ملاقات می‌کنند در وقتهایی که  ورق بازی نمی‌کنند، در مورد افراد به سخن چینی پرداخته و بیشتر در مورد ورزش صحبت می‌کنند تا مسائل فرهنگی. اما حتی آن کسانی ازاعیان که مخالف  مطالعه کردن نیستند نیز علاقه ای به  همنشینی با نویسندگان، دانشمندان و هنرمندان از ندارند. فاصله‌ی تاحدودی غیرقابل جبران «اعیان» را از روشنفکران جدا می‌سازد.شرح پیدایش وضعیت مذکور از نظر تاریخی امکان پذیر است. اما چنین توضیحی واقعیات را تغییر نمی‌دهد. این امر نمی‌تواند خشمی که روشنفکران به تحقیر و توهینی که اعضای «محفل اعیان»  القا کرده‌اند را از بین برده‌یا بکاهد. نویسندگان یا دانشمندان آمریکایی تمایل دارند بازرگانان ثروتمند را همچون آدمهای وحشی و بربر، یعنی فردی که صرفا مصمم به پول درآوردن است، در نظر گیرند. استاد دانشگاه از فارغ التحصیلانی که بیش از دستاوردهای آموزشی دانشگاه به فوتبال علاقه مند هستند نفرت دارد. این استاد اگر بداند که مربی ورزش حقوق بیشتری نسبت به استاد برجسته‌ی فلسفه دارد احساس توهین می‌کند. افرادی که تحقیقشان شیوه جدیدی از تولید را ارائه داده از بازرگانی  که صرفا به ارزش مالی کار تحقیقی شان علاقه نشان می‌دهد متنفرند. این نکته قابل توجه است که تعداد زیادی از محققین فیزیک در آمریکا از سوسیالیسم یا کمونیسم جانبداری می‌کنند. آنها از علم اقتصاد چیزی نمی‌دانند اما دریافته‌اند که اساتید دانشگاهی اقتصاد هم با آنچه  آنها با تحقیر نظام سودمی نامندش مخالفند ، پس هیچ برخورد دیگری نمی‌توان از آنها انتظار داشت.اگر گروهی از مردم خودشان را از سایر ملت، مخصوصا از رهبران فکری شان جدا کنند، همانگونه که «افراد طراز اول جامعه» در آمریکا چنین کرده‌اند، این افراد به طور اجتناب ناپذیری مورد آماج انتقادات نسبتا خصمانه‌ی آنانی قرار می گیرند که از دایره خودشان جدا شده‌اند. انحصار اعمال شده توسط ثروتمندان آمریکایی، حس خاصی از رانده شدگی را برایشان به دنبال دارد. آنها ممکن است غروری کاذب بخاطر برتری شان داشته باشند. آنچه  آنها نمی‌توانند درک کنند این است که جدایی خودخواسته شان آنها را تنها گذاشته و کینه ای را به وجود آورده که روشنفکران را متمایل به طرفداری از خط مشی های ضدسرمایه‌دارانه می‌کند.

 7 –  نارضایتی یقه سفیدها

علاوه بر نفرت عمومی‌ از سرمایه‌داری که میان اکثر مردم یکسان است، کارگران یقه سفید، از دو نوع مصبیت مخصوص به خود نیز در عذاب هستند. پشت میز نشستن و کلمات و اعداد را بر روی کاغذ نوشتن، باعث شده که کارمند اداری در مورد اهمیت کارش تمایل به اغراق کردن داشته باشد. مانند رئیس اش، او نیز هر آنچه که دیگران بر روی کاغذ می‌آورند و می نویسند،  می خواند و با دیگران مستقیما یا از طریق تلفن صحبت می‌کند. با غرور بسیار، خود را جزیی از مدیران نخبه شرکت دانسته و وظایفش را با وظایف رئیسش مقایسه می‌کند. به عنوان «کارگری که با فکر و ذهنش کار می‌کند» به کارگران یدی که دستانشان پینه بسته و کثیف است، با دیدی متکبرانه می نگرد. توجه به این موضوع که بسیاری از این کارگران یدی دستمزد بالاتری را دریافت کرده و از احترام بیشتری برخوردارند، وی را برآشفته می‌کند. او چنین می‌اندیشد که، صد افسوس که نظام سرمایه‌داری، با کارگر ساده‌ی «تحصیل نکرده» به خوبی برخورد می‌کند و در عوض کار «خردورزانه» وی را بر طبق ارزش «واقعی» اش برآورد نمی‌کند.

با توجه به چنین عقاید آتاویستی‌ای در مورد اهمیت کار اداری و کار یدی، کارمند یقه سفید چشمهایش را بر ارزیابی واقع گرایانه‌ی شرایط می‌بندد. او این موضوع را درک نمی‌کند که کار دفتری وی انجام وظیفه ای روزمره است که اگر چه موردنیاز است اما کارآموزی‌ای ساده داشته، در حالی که این «کارگران» که به آنها حسادت می‌کند مکانیک ها و تکنسین های ماهری هستند که می‌دانند چگونه باید با ماشین آلات و دستگاه‌های پیچیده‌ی یک صعنت مدرن کار کنند. این امر دقیقا سوءبرداشتی تمام عیار از جریان واقعی امور است که نشانگر فقدان بصیرت و قدرت استدلال یک فرد کارمند است .

از طرف دیگر، کارمند دفتری، مثل افراد متخصص در روابط روزمره از دست افراد موفق تر از خودش، به ستوه آمده است. او برخی از همکاران کارمندش را می‌بیند که با او در همان سطح، کارشان را شروع کرده‌اند و بر اساس سلسله مراتب اداری توانسته‌اند پیشرفت کنند در حالیکه او در همان جای اولش باقی مانده است. همین دیروز بود که پُل در مقامی یکسان با وی قرار گرفته بود. اما امروز پل کاری مهم تر و پردرآمدتری را داراست. و با این حال، می‌پندارد که پُل از هر نظر از وی پایین تر و حقیرتر است. بدون شک، او به این نتیجه می‌رسد که پُل پیشرفت هایش را مدیون ترفندها و حقه‌های ناپسندی است که فرد تنها تحت نظام ناعادلانه سرمایه‌داری می‌تواند به آنها دست زند. نظامی که تمامی کتابها و روزنامه‌ها، علما و سیاستمداران آن را به عنوان ریشه‌ی تمام فساد و بدبختی تقبیح می‌کنند.

 بیان کلاسیک  این غرور و باور خیالی کارمندان که شغل خودشان را جزیی از فعالیت های کارآفرینانه و هم راستا با فعالیت روسایشان می‌دانند را در توصیف لنین از «کنترل تولید و توزیع» به عنوان مشهورترین رساله اش می‌توان یافت. لنین و اکثر توطئه گران حامیش چیزی از عملکرد اقتصاد بازار نیاموختند و حتی نخواستند در این باره تلاشی کنند. تمام آنچه که در مورد نظام سرمایه‌داری می‌انستند توصیف مارکس از این نظام به مثابه‌ی بدترین شیاطین بوده است.

آنها انقلابیونی حرفه ای بودند. تنها منبع درآمد این افراد بودجه‌ی حزب بود که از طریق کمک ها و اعانات داوطلبانه و در اکثر مواقع غیرداوطلبانه –وجوه اخاذی شده- و یا به صورت «مصادرات» خشونت آمیز تامین می شده است. اما، برخی رفقا، پیش از سال 1917 و تبعیدشان به اروپای غربی و مرکزی، بعضا شغل های معمولی در بنگاه‌های تجاری داشته‌اند. تجربه‌ی‌این افراد بوده – تجربه کارمندانی که فرم ها و کاغذهای سفید را پر، از نامه‌ها نسخه برداری، اعداد را وارد دفاتر و اوراق را بایگانی می کردند- که تمام اطلاعات مورد نظر لنین در مورد فعالیت های مبتکرانه را در برمی گرفته است.

لنین به درستی میان فعالیت کارآفرینان از یک طرف و «کارمندان تحصیل کرده مانند مهندسان، کشت شناسان و غیره» از طرفی دیگر، تمایز قائل می‌شود. این متخصصین و تکنسین ها عمدتا مجریان برقراری نظم هستند. آنها در نظام سرمایه‌داری مطیع سرمایه‌داران هستند و در نظام سوسیالیسم فرمان بر «کارگران مسلح» خواهند بود. عملکرد سرمایه‌دارها و کارآفرینان متفاوت است؛ براساس گفته‌های لنین، «کنترل تولید و توزیع، کنترل کارگر و محصولات است». در حقیقت وظیفه‌ی کارآفرینان و سرمایه‌داران تعیین اهدافی است که عوامل تولید را برای تامین نیازهای مصرف کنندگان به بهترین شکل به کار گیرند. به عبارت دیگر، تعیین کنند که چه چیزی باید تولید شود، به چه مقدار و با چه کیفیتی. با این وجود، آنچه مطرح شد معنای موردنظر لنین برای لفظ «کنترل» نمی‌باشد. لنین به عنوان یک مارکسیست از مشکلات مربوط به مدیریت فعالیت های تولیدی که تحت هر نظام اجتماعی قابل تصوری باید با آن مواجه شد، اطلاعی نداشته است: کمیابی اجتناب ناپذیر عوامل تولید، عدم اطمینان از آینده ای که تولید در آن انجام می گیرد، و ضرورت انتخاب روش تکنولوژیکی مناسب از میان روش های پیچیده و متعدد موجود در راستای تامین اهداف از پیش تعیین شده که کمترین ممانعت ممکن را برای دستیابی به سایر اهداف را نیز دربرگیرد. به عبارت دیگر تعیین روشی که کمترین هزینه تولید را در بر داشته باشد. هیچ اشاره ای به این موضوعات در نوشته‌های مارکس و انگلس نمی‌توان یافت. تمام آنچه که لنین در مورد کسب و کار می‌‌دانست از شرح ما وقعی بوده که رفقایش که گهگاه در ادارات تجاری حضور داشتند و به فعالیت هایی همچون با شتاب نوشتن، یادداشت کردن و رمزگشایی اشاره کرده‌اند. از اینرو، لنین تصریح می‌کند که «حسابداری و کنترل» مهم ترین عامل موردنیاز جهت تنظیم و تصحیح کارکرد جامعه هستند. اما وی چنین ادامه می‌دهد که «حسابداری و کنترل قبلا توسط نظام سرمایه‌داری تا حداکثر ممکن ساده سازی شده تا آن جا که به طرز خارق العاده ای شامل عملیات ساده ای از نظارت، ثبت و انتشار رسیدها بوده که در دسترس هر کسی است که بتواند بخواند و بنویسد و چهار عمل اصلی حساب را بداند.»اینجا ما شاهد فلسفه‌ی یک کارمند بایگانی با تمام عظمتش بودیم.

 8 –  نارضایتی «خویشاوندان»

در نظام بازاری که دخالت نیروهای بیرونی آن را مختل نکرده، این گرایش وجود دارد که فرآیند کنترل عوامل تولید توسط کارآترین افراد هرگز متوقف نشود. به محض این که تلاش های فرد یا بنگاهی در بهترین حالت ممکن یعنی در راستای تامین اضطراری ترین نیازهای مصرف کنندگان ثمربخش نباشد، ثروت انباشته شده ای که به واسطه‌ی موفقیت های پیشین اش به دست آمده، اتلاف می‌شود. غالبا این چنین اتلاف ثروتی پیش از اینها در طول زندگی فرد تاجر از وقتی شروع می‌شود که سرزندگی، انرژی و چاره‌اندیشی وی تحت تاثیر پیری، خستگی، و بیماری تضعیف شده، و توانایی اش جهت تنظیم امور در راستای تطبیق با ساختار در حال تغییر بازار کم و کم تر می‌شود. در اغلب موارد هم کم کاری وراث فرد باعث به هدر رفتن این میراث می‌شود. اگر فرزندان کرخت و کودن از بی تفاوتی شان فارغ نشوند و علیرغم بی کفایتی شان افراد ثروتمندی باقی بمانند، رفاهشان را مدیون نهادها و اقدامات سیاسی‌ای هستند که توسط گرایشات ضدسرمایه‌دارانه دیکته می شوند. آنها از نظام بازار کنار می کشند چون که بازار هیچ راهی برای حفاظت از ثروتشان باقی نگذاشته مگر اینکه ثروتشان را از نو و هر روز در معرض رقابتی تنگاتنگ با دیگران – آنهایی که پیش از اینها بنگاه‌هایی را داشته و همچنین تازه واردانی که «با سرمایه ای کم و ناچیز کسب و کارشان را شروع کرده‌اند»- قرار دهند. این افراد با خرید اوراق قرضه‌ی دولتی زیر پر و بال دولت فرار می‌کنند که از آنها در مقابل مخاطرات بازار که خسارت و ضرر هم مانند جریمه ای است درقبال ناکارآمدی، محافظت کند.به هر حال، خانواده‌هایی هستند که توانایی مسلم مورد نیاز برای موفقیت های کارآفرینانه، در نسل های مختلفشان تکثیر شده باشد. یک یا دو پسر یا نوه‌ی پسری یا حتی نتیجه‌ی پسری ممکن است با اجدادشان در سطحی برابر بوده‌یا حتی برتر از آنها باشند. از اینرو ثروت نیاکان نه تنها تلف نمی‌شود، بلکه بیشتر و بیشتر هم می‌شود.بدون شک، موارد مذکور چندان معمول نیستند. این موارد  به این خاطر که نادر هستند جلب توجه نمی‌کنند، دلیل توجه به آنها این است که  اشخاصی که می‌دانند چگونه کسب و کار به ارث برده شان را توسعه دهند، از قدر و منزلتی دوبرابر بهره مند می شوند. قدر و منزلتی که نشانگر عزت و اعتباری است که برای پدرهایشان و خودشان قائل هستند. گاها این افراد توسط مردم «نجیب زادگان»خوانده می شوند. مردمی که منکر تفاوت های میان یک جامعه خواص سالار و یک جامعه سرمایه‌دار هستند، اغلب تعلیم و تربیت، خوش سلیقگی و رفتار بخشنده و رئوف این افراد را با مهارت و زبردستی یک بازرگان زحمتکش با هم در نظر می گیرند. و برخی از این ثروتمندان جزو ثروتمندترین کارآفرینان کشورشان و یا حتی دنیا هستند. باید شرایط این تعداد معدود از ثروتمندترین افراد را در میان این خانواده‌های به اصطلاح نجیب زاده بررسی کنیم تا به عبارتی پدیده ای را توضیح دهیم که نقش بااهمیتی در تدابیر و تبلیغات ضدسرمایه‌دارانه‌ی مدرن ایفا می‌کند. حتی در چنین خانواده‌های خوش اقبالی، ویژگی های موردنیاز جهت مدیریت کسب و کارهای بزرگ، توسط تمامی‌پسران و نوه‌های پسری به ارث نمی‌رود. طبق قاعده‌یک یا در بهترین حالت، دو نفر از هر نسل از این ویژگی ها بهره مند می شوند. پس برای بقای کسب و کار و ثروت خانوادگی‌این امر ضرورت دارد که اداره‌ی امور به‌یک یا دو نفر سپرده شود و سایر اعضا در مقام دریافت کننده‌ی صرف سهمشان از عایدات قرار گیرند. روش های برگزیده شده برای چنین ترتیباتی بر طبق مواد قانونی مخصوص ملی و محلی از کشوری به کشور دیگر فرق می‌کند. با این وجود، تاثیر آنها همیشه‌یکسان است. این ترتیبات خانواده را به دو گروه تقسیم می‌کنند: آنهایی که مستقیما امور را مدیریت می‌کنند و آنهایی که چنین وظیفه ای را برعهده ندارند.

گروه دوم شامل افرادی هستند که ارتباط نزدیکی با گروه اول دارند، ما از گروه اول به عنوان روسا یاد می کنیم. گروه دوم خویشاوندان هستند که شامل برادران، خواهران، عموزاده، دایی زاده، خاله زاده و عمه زاده، پسرهای خواهرشان، و اغلب خواهرهایشان، خواهر زن بیوده، دخترهای خواهرشان و … می شوند. خویشاوندان درآمدشان را از بنگاه‌یا شرکت خانوادگی شان به دست می‌آورند. با این حال کاملا با دنیای کسب و کار بیگانه هستند و چیزی در مورد مسائلی که‌یک کارآفرین باید با آنها مواجه شود، نمی‌دانند. آنها در مدارس شبانه روزی و دانشکده‌های شیکی تربیت شده‌اند که فضایی حاکی از حقارت متکبرانه برای پول درآوردن مبتذلداشته است. برخی از آنها وقتشان را در کلوب های شبانه و سایر مکان های تفریحی، به قمار و شرط بندی، ضیافت و مهمانی گذرانده، و در عیاشی های گران قیمت زیاده روی هم می‌کنند. سایرین به طور کاملا مبتدی و غیرحرفه ای خود را به نقاشی، نویسندگی و هنرهای دیگر مشغول کرده‌اند. از اینرو اکثر آنها افراد بیخود و بیکاری هستند. این امر صحیح است که در میان این افراد استثناهایی وجود داشته و دارد، و اینکه دستاوردهای‌این اعضای استثنایی گروه خویشاوندان به مراتب مهمتر از رسوایی های ناشی از رفتار برانگیخته‌ی جوانان عیاش و ولخرج  بوده است. بسیاری از برجسته ترین نویسندگان، محققین و دولتمردان یک چنین «آقایانی با هیچ شغلی» بوده‌اند. فارغ از مسائل مربوط به تامین معاش از راه داشتن حرفه ای پرمنفعت، و مستقل از آنهایی که به تعصب خو گرفته‌اند، آنها پیشگامان عقاید جدید بوده‌اند. سایرین، اگر خود هیچ گونه الهامی نداشته باشند، ماسناس گلینیوس هنرمندانی می شوند که بدون کمک های مالی و تشویق و تمجیدات کسب شده، در جایگاهی نیستند که به کارهای خلاقانه دست زنند.  نقشی که افراد ثروتمند در تکامل روشنفکرانه وسیاسی بریتانیای کبیر ایفا کرده‌اند، توسط بسیاری از تاریخ دانان خاطر نشان شده است. محیطی که در آن نویسندگان و هنرمندان فرانسوی قرن نوزدهم زندگی کرده و تشویق شده‌اند،   le monde «محافل اعیانی» بوده است.

به هر حال ما در اینجا به گناهان افراد عیاش یا محاسن گروه‌های افراد ثروتمند نمی‌پردازیم. موضوع مورد نظر ما بخشی است که گروه خاصی از خویشاوندان به اشاعه‌ی دکترین های مخرب اقتصاد بازار می‌پردازند. بسیاری از خویشاوندان معتقدند که در مورد تنظیم ترتیبات مرتبط با وابستگی مالی به روسا و بنگاه‌های خانوادگی اشتباه کرده‌اند. چه این ترتیبات مطابق میل پدر یا پدربزرگشان بوده باشد، و یا اینکه بر طبق توافقی باشد که خودشان آن را امضا کرده‌اند. آنها باور دارند سهم کمی‌بهشان می‌رسد و به روسا مبلغ بیشتری. ناآشنا با ماهیت کسب و کار و بازار، آنها –همراه با مارکس- متقاعد شده‌اند که سرمایه به طور خودکار «عایدی‌ایجاد می‌کند». آنها هیچ دلیلی نمی‌بینند که چرا اعضایی از خانواده که مسئول اداره‌ی امور هستند باید درآمدی بیش از خودشان داشته باشند. آنها کودن تر از آن هستند که به ارزیابی صحیح ترازنامه‌ها و حساب های سود و زیان بپردازند، و به هر عملی از روسا به عنوان اقدامی نامیمون جهت فریب و سلب حق مسلم شان مضمون می شوند. خویشاوندان همواره در حال مجادله و ستیز با روسا هستند. عصبانی شدن روسا امر عجیبی نیست. آنها به موفقیتشان در غلبه بر تمامی‌موانع مفتخرند. موانعی که دولتها و اتحادیه‌های کارگری بر سر راه کسب و کار بزرگشان ایجاد کرده‌اند. آنها کاملا به این حقیقت واقف هستند که، برای تعصب و کفایتی که دارند بنگاه خانوادگی شان می‌تواند در مسیر اشتباهی فعالیت کند یا اینکه خانواده مجبور به فروش کلی آن شود. روسا معتقدند که خویشاوندان باید محسناتشا ن را عادلانه مورد قضاوت قرار دهند، و شکایت های خویشاوندان را حقیقتا گستاخی و عصبانی کننده قلمداد می‌کنند.خصومت خانوادگی میان روسا و خویشاوندان تنها مربوط به مسائل خانوادگی می‌شود. اما این موضوع وقتی اهمیت می یابد که خویشاوندان، برای به ستوده آوردن روسا، به اردوی ضدسرمابه داری پیوسته و انواع اقسام قمارهای  «پیشرو» را تامین مالی می‌کنند. خویشاوندان مشتاقانه از اعتصابات، حتی اعتصابات کارخانجاتی که درآمد خودشان از آنجا به دست می‌اید، حمایت می‌کنند. واقعیت شناخته شده این است که اغلب مجلات «پیشرو» و بسیاری از روزنامه‌های «پیشرو» کاملا به سوبسیدهای سخاوتمندانه ای که خویشاوندان می‌بخشند وابسته هستند. این خویشاوندان برای انجام «تحقیقات اجتماعی» به دانشگاه‌ها، دانشکده‌ها و موسسات پیشرو مبالغی را وقف می‌کنند و انواع اقسام فعالیت های حزب کمونیستی را تامین مالی می‌کنند. به عنوان «سوسیالیست های خانه نشین»و «بولشویک های پنت هاوسی»، نقش مهمی‌ر سازمان «ارتش پرولتاریا» جهت مبارزه علیه «نظام اسف بار سرمایه‌داری» ایفا می‌کنند

9 –  کمونیسم برادوی و هالیوود
بسیاری از آنها که نظام سرمایه‌داری برایشان درآمد و فراغت کافی به ارمغان آورده، مشتاق سرگرمی هستند. انبوهی از جمعیت در سالن های تئاتر جمع می شوند. در حرفه‌ی نمایش پول در جریان است. نمایش نامه نویسان و هنرپیشگان محبوب از درآمدهای شش رقمی‌بهره مند هستند. آنها در خانه‌های مجلل با پیش خدمتان و استخرهای شنا زندگی می‌کنند. آنها مطمئنا «اسیر رنج و محنت» نیستند. با این حال هالیوود و برادوی- مشهورترین مراکز صنعت سرگرمی در دنیا- سرچشمه‌ی کمونیسم هستند. نویسندگان و بازیگران را می‌توان در میان متعصب ترین حامیان حکومت شوروی یافت.تلاش های مختلفی برای توضیح این پدیده صورت گرفته است. در اکثر این تفاسیر نشانه‌ای از حقیقت وجود دارد. بااین حال، هیچ کدام از این تفاسیر نمی‌توانند انگیزه‌ی اصلی‌ای که قهرمانان صحنه‌ی تئاتر و پرده‌ی سینما را به درجه‌ی انقلابیون رسانده را در نظر بگیرند.

در نظام سرمایه‌داری، موفقیت مادی به ستایش دستاوردهای فرد از منظر مصرف کننده‌ی مقتدر بستگی دارد. در این رابطه هیچ تفاوتی میان خدمات ارائه شده توسط یک تولیدکننده و خدماتی که‌یک تهیه کننده، هنرپیشه‌یا یک نمایشنامه نویش عرضه می‌کند، وجود ندارد. با این حال آگاهی از چنین وابستگی‌ای، افرادی که در صنعت سرگرمی هستند را پریشان خاطر تر از افرادی می‌سازد که امکانات و تسهیلات قابل لمستولید می‌کنند. تولیدکنندگان کالاهای ملموس  می‌دانند که کالاهایشان به خاطر ویژگی و خواست مشخص فیزیکی خریداری می‌شود. آنها ممکن است به طور منطقی‌این انتظار را داشته باشند که عموم مردم به تقاضا برای محصولاتشان تا وقتی ادامه می‌دهند که کالایی بهتر یا ارزانتر وجود نداشته و بعید است در آینده‌ای نزدیک نیازی که این کالاها برآورده می‌سازند تغییر کند.  وضعیت این کالاها در بازار تا حد زیادی می‌تواند توسط کارآفرینان باهوش پیش بینی شود. این کارآفرینان می‌توانند با درجه ای از اطمینان به آینده بنگرند.

    جنبه‌ی دیگری هم از سرگرمی وجود دارد. مردم خواهان تفریح و سرگرمی هستند چون کسل می شوند. و هیچ چیز بیشتر از تفریحاتی که پیش از این با آن آشنا بوده باشند برایشان خسته کننده تر نیست. ماهیت صنعت سرگرمی‌تنوع است

مشتریانآنچه را که جدید است و از طرفی غیرقابل انتظار و تعجب برانگیز، را تحسین می‌کنند. این مشتریان دمدمی‌مزاج و غیرقابل پیش بینی هستند. آنها هرآنچه  که دیروز دوست داشتند را امروز تحقیر می‌کنند. یک هنرپیشه‌ی مشهور صحنه‌ی تئاتر یا سینما همیشه باید از خودسری و سرکشی عامه مردم در هراس باشند. او یک روز ثروتمند و مشهور از خواب بیدار می‌شود و روز بعد را به فراموشی می‌سپارد. این هنرپیشه به خوبی می‌داند که موقعیتش کاملا به هوس و تصورات یک جمعیت مردد بعد از سرگرمی و خوشی وابستگی دارد. نگرانی و اضطراب همیشه پریشانش می‌کنند. همچون استاد سون نسدر نمایشنامه‌ی‌ایبسن، او از تازه واردان گمنام، جوانان پرانرژی‌ای که به جای وی جایگزین خواهند شد، می‌ترسد.

موضوع واضح و آشکار  این است که  آنچه  این  هنرپیشگان را پریشان می‌سازد غیر قابل تسکین است. بدین سان آنها تیری در تاریکی می‌اندازند. بعضی از این هنرمندان  می‌پندارند  کمونیسم برایشان رستگاری به ارمغان می‌آورد. آیا کمونیسم آن نظامی نیست که تمام مردم را خوشحال می‌سازد؟ مگر نه اینکه افراد برجسته می گویند که نظام سرمایه‌داری تمام شرارت های بشری را به وجود آورده و این بدی ها با کمونیسم از بین خواهد رفت؟ آیا افراد سختکوش خود رفیق و همراه تمامی‌زحمتکشان نیستند؟

شاید اگر بگوییم که هیچ یک از کمونیست های هالیوودی و برادوی تا حالا مطلبی از نویسندگان سوسیالیست و حتی تحلیل تاحدود جدی‌ای از اقتصاد بازار نخوانده‌اند اشتباه نگفته باشیم. ولی‌این امر کاملا واقعیت دارد که برای‌این دختران و رقصندگان و خوانندگان دلفریب و زیبا، برای نویسندگان و تهیه کنندگان کمدی ها و فیلم های سینمایی و آهنگ ها، این تصور عجیب ایجاد می‌شود که مسائل منحصر به فردشان به محض سلب مالکیت دارایی های خصوصی و وقف آن برای مقاصد عمومی‌ از «مالکان» از میان خواهد رفت. افرادی هستند که نظام سرمایه‌داری را به خاطر حماقت و زمختی بسیاری از تولیدکنندگان صنعت سرگرمی سرزنش می‌کنند. نیازی به بحث در این رابطه وجود ندارد. اما از یاد نمی بریم که هیچ گروهی بیش از دست اندرکاران تهیه این نمایش ها و فیلم های احمقانه در تایید و ستایش کمونیسم مشتاق نبوده اند. وقتی که‌یک تاریخ دان در آینده به جستجوی‌این وقایع بااهمیت کوچک می‌پردازد که تیناز آن به عنوان منابع بسیار قدردانی می‌کند، نباید  از تاکید بر نقش مشهورترین هنرمندان استریپتیز در جنبش رادیکال آمریکا غفلت کند.

Advertisements
دسته‌ها:معرفی کتاب
  1. ناشناس
    20 اوت 2011 در 13:57

    با سلام
    واقعا کار عالی انجام دادید و به نظر من راه آزادی واقعی از آگاهی و آزادی اقتصادی می گذرد و کاش همه جوانان و هموطنان بیشتر از بحثهای بی فایده کتاب میخوندن و به دیگران هم توصیه می کردن تا در درازمدت همه به آگاهی برسیم و آزادی را یرای همیشه و سیستمی داشته باشیم

  2. 20 اوت 2011 در 16:57

    بزودی دنیا در دست کارگران مسلح خواهد افتاد
    توی متنت یه چیز خنده دار بود با مظلومیت خاصی گفتی انقلابیون با خشونت اموال رو مصادره میکنند هاها

  3. ايرج
    21 اوت 2011 در 20:54

    سلام
    به نظرم بسيار اشتباه مي فرماييد.
    يك آمار خيلي كوچك مي تواند شما را به بزرگي اشتباهتان آگاه سازد:
    حجم معاملات پولي (صرافي- ماني اكسچنج) حدود سي برابر سهم نفت از اقتصاد جهاني است.
    آيا ارز بازي و بورس بازي و … با اين حجم عجيب و بزرگ كه سي برابر بازار مهمترين كالاي جهان (انرژي) باشد گواه بر آن نيست كه اقتصاد سرمايه داري نه توليد كالا بلكه توليد ثروت را هدف مي گيرد و در جهان امروز حصول آن هدف نه با «توليد كالا و خدمات» بلكه با شرط بندي و قمار براي ضعفا و گرفتن شتيل توسط اقويا ممكن است؟!

  4. ناشناس
    23 اوت 2011 در 18:15

    سخن از دل ما می گویی جانا

  1. 14 دسامبر 2011 در 00:22

نظر شما برای ما بسیار مهم است

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s