خانه > دسته‌بندی نشده > روشنفکری دینی در گرداب پارادوکس

روشنفکری دینی در گرداب پارادوکس

منتشر شده در ماهنامه فردوسی دوره جدید شماره 65-66

اگر بخواهیم دست به یک تلاش جدی برای تعریف روشنفکر بزنیم ، بی گمان نمی توان بسترهای مختلف اجتماعی ، فرهنگی و شرایط تاریخی که روشنفکران در آن زندگی می کنند را نادیده گرفت.

در مناقشاتی که این سالها در محافل فکری – فرهنگی ایران بر سر تعریف و برداشت از مفهوم روشنفکری و نیز «مقوله مسئولیت» ویا » عدم مسئولیت» برای روشنفکر در گرفته است ، آنچه بیش از همه جلب نظر می کند و بیشترین بحث ها را در مورد این واژه دامن می زند، مفهوم » روشنفری دینی » است که به همراه خود مفاهیمی دیگر چون » دموکراسی دینی » و یا » مدرنیته بومی » را نیز در ذهن ها تداعی می کند.  اگر از تاثیر فضای سیاسی ، اجتماعی زمان حاضر و سایه ای که بر روی مباحث تئوریک انداخته است ، بگذریم و نگاهی نظری به این مباحث داشته باشیم ، می توان گفت این بحث ها عمدتا در چارچوب بحث کلانی چون سازگاری  دین و مدرنیته و یا چگونگی رابطه اسلام و دموکراسی و اسلام و تجدد جای می گیرند و در این مباحثه گروهی در چارچوب » روشنفکران دینی » هیچ تقابلی میان دین نقادی شده با مبانی مدرنیته نمی بینند. و گروهی دیگر اساسا این ترکیب را ترکیبی پارادوکسیکال می دانند که عناصر درونی آن هیچ سازگاری معینی با هم ندارند.

هدف ما در این نوشتار تبیین دو نکته است تا در سایه آنها ، اولا زاویه دید و نوع نگاه ما به مبحث روشنفکری دینی مشخص شود و ثانیا در موضوع امکان یا عدم امکان روشنفکری دینی  به عنوان یک پرادایم فکری – فرهنگی در ایران بحث نماییم.

1-      مهمترین نکته ای که باید قبل از ورود به مبحث روشنفکری دینی روشن شود همانا مقصود و تصور ما از این مفهوم است. به عبارت دیگر مدافعان و منتقدان این مفهوم ابتدا باید تصور خویش از روشنفکری دینی ، انتقادات خود از آن ، حیطه و دامنه گسترش آن و زمینه های تاثیر گذاری روشنفکری دینی را تبیین کنند تا مشخص شود که اصولا موضوع مناظره چیست و کدام پدیده در این مباحثات مورد ارزیابی قرار می گیرد؟

می توان روشنفکری دینی را عاملی در جهت نقد پذیر ساختن دین و آماده کردن آن برای ورود به دنیای مدرن دانست که در این تعریف » نقد سنت » مهمترین مولفه این جریان قرار می گیرد و تعریفی حداقلی از آن به دست می آید که مورد قبول مدافعان و مدعیان روشنفکری دینی نیست. در این تعریف دین در کنار مقولات اجتماعی و فرهنگی دیگر و در عرض آنها قرار می گیرد و و ظهور مدرنیته آن را هم مانند سایر مقولات نیازمند تغییر و تحول می سازد . در این تغییر و تحولات روشنفکران دینی  دین را از درون متحول ساخته ، آماده ورود به دنیای جدید ساخته و با این دنیای جدید سازگار می کنند. همان کاری که مورخان با تاریخ ، جامعه شناسان با جامعه شناسی و ادیبان با ادبیات می کنند. اگر چه نمی توان منکر تاثیرات متقابل دین ، جامعه ، ادبیات و … بر یکدیگر شد اما اما در مرحله ای که مرحله گذار نام دارد نقادی روشنفکران یک نقادی با رویکرد مدرن است که تلاش خود را متوجه نقد سنت و سازگار کردن مقولاتی مشخص با دستاوردهای دنیای مدرن ساخته است. به عبارت دیگر در مرحله گذار ، نقد مدرنیته نقدی نارسا ، معیوب و ناشی از عوامل غیر نظری و بیرونی است و تا شرایط در یک محیط کاملا مدرن فراهم نشود ، امکان رویت نارسای های آن را نداریم. به طور خلاصه باید گفت اگر روشنفکری دینی در جهت نقادی سنت و نقد پذیر کردن مقوله دین و سازگار کردن آن با دنیای مدرن گام بر می دارد، نه تنها امری ممکن ، بلکه بسیار ضروری است. اما اگر مدعی اشتمال بر دیگر عرصه های زندگی اجتماعی مانند اقتصاد ، سیاست و … باشد ، آنگاه با تناقضاتی روبرو می شود که راه برون رفت از آنها به یکی از دو راه موجود یعنی دست برداشتن از مدعای خود مبنی بر دینی بودن و یا روی آوردن به آرمانگرایی و حتی توتالیتاریسم ختم خواهد شد.

2-      نگارنده علیرغم اینکه پروژه روشنفکری دینی را در نقد دین و سنت بسیار موفق ارزیابی می کند،وضرورت تداوم این نقد در ایران فعلی را هم انکار نمی کند، اما روشنفکری دینی به مثابه یک پارادایم در عرض مدرنیته و جدا از آن که هم دست به انتقاد از سنت زده و هم مدرنیته را به چالش می خواند، و می خواهد طرحی نو در انداخته و عرصه های زندگی را به رنگ و لعاب خویش در آورد را نمی پذیرد و آن را پنداری ناممکن و آرزویی اتوپیایی می داند و در اثبات مدعای خود نکاتی را متذکر می شود :

الف- توجه به مسئله عقب ماندگی و انحطاط در عرصه های مختلف زندگی اجتماعی ایران ، بدون اثر پذیری از مقایسه آن با کشورهای مدرن و دستاوردهای مدرنیته امکان پذیر نبوده است و این وضعیتی است که دوران گذار را در جوامع مختلف رقم می زند و افقی است که حرکت یک جامعه با نگاه به آن آغاز می شود. اگر چه ممکن است ادعا شود که مدرنیته تنها سبب روشن شدن مساله ای به نام رکود و انحطاط در جامعه ما شده ولزومی ندارد که ما آن را پذیرفته و فرهنگ خود را بر اساس آن بازسازی کنیم ، اما واقعیت این است که تاثیر مدرنیته بر فرهنگ ما به اینجا محدود نشد و خردگرایی مدرن تمامی  ویژگیهای بنیادین مدرنیته در حوزه اندیشه را در قالب آنچه فوکو » کنش استراتژیک » می نامد ، به ما تحمیل کرده است. چرا که اولا روش ما در نقادی سنت روشی مدرن است که برگرفته از خردگرایی انتقادی است و پیش از آشنایی ما با غرب به این شکل وجود نداشته است و ثانیا بازسازی سنت ها و به اصطلاح تصویه آنها از سوی ما تنها بر مبنای برداشت های ذهنی ما و مطابق با الگوهای مدرن آنهاا در زمان فعلی صورت می گیرد. به عنوان مثال شاخص مطرح شدن یک شخصیت تاریخی چون ابوذر غفاری در اندیشه دکتر شریعتی تنها شبیه سازی مبحثی به نام سوسیالیزم در زمان فعلی به عنوان ابزاری رهایی بخش در راه ایجاد مساوات و برابری است و اگر شریعتی به سوسیالیزم علاقه ای پیدا نمی کرد ، احتمالا به سراغ ابوذر و مطرح کردن وی و ترجیح دادن آن بر ابن سینا نمی رفت. این مسئله را می توان در مراجعه روشنفکران دوران مشروطه به ایران باستان و یا مثلا برجسته کردن کوروش هخامنشی به عنوان مظهر حقوق بشر و آزادیخواهی مشاهده کرد.

ب- روشنفکری دینی می خواهد با پذیرش نهادهای مدرنی چون دمو کراسی و برخی از میوه های مدرنیته ، در آنها روح دینی بدمد و جهت گیری کلی و نهایی آنها را  مفاهیمی چون سعادت، تعالی انسان ، رفاه همگانی و… قرار دهد. نکته ای که از آن غفلت شده است این که  نهادهای اجتماعی از آنجایی که با مسائل واقعی و زودگذر در حیات جمعی مردم سرو کار دارند، و در اصطکاک دائمی با زیست طبیعی مردم قرار دارند ، جهت گیری خاصی که ناشی از آموزه های دینی باشد را نمی پذیرند و در صورتی که این امر اتفاق بیفتد ، قوانین دینی و حتی دین به سرعت عرفی و زمینی می شود و علاوه بر این که روح دینی آنها از بین می رود، حتی کارکرد و فایده یک قرارداد اجتماعی را هم نداشته و زندگی اجتماعی را با مشکلات فراوانی روبرو می سازد. از این گذشته در صورت عرفی شدن و غیر مقدس شدن مقوله دین ، اولا جهت گیری کلی آن و ثبات و پایداری اش به عنوان یک فراروایت از بین می رود و ثانیا در صورت و قوع چنین حالتی ، دیگر نمی توان صفت دینی را به آن افزود و فرقی با قوانین عرفی و قراردادی که روح و جوهره مدرنیته در عرصه اجتماعی است ندارد.

ج-دین دارای یک هسته سخت است که در برابر زمینی شدن مقاومت می کند. به عبارت ساده تر اگر بتوان یک دین تاریخی را با انتقاد بی رویه ، امروزی و نقد پذیر سازیم ، و شاخ و بر گهای زائدی را که در نتیجه گذر زمان و تاثیر فرهنگ های بومی مختلف بر تن آن روییده را از آن جدا سازیم ، سرانجام به هسته سخت آن می رسیم که می توان آن را در نیاز انسان به پرستش  و یا الهام بخش بودن دین و … جستجو کرد . این هسته سخت بیش از آنکه تابع زندگی زمینی انسانها  و قواعد و قوانین آنی و زودگذر آن باشدَ، خود ادعای جهت دادن به زندگی انسانها ، هنجار سازی و قانونمند کردن زندگی بر اساس روح کلی خود را دارد.  اما زندگی و قوانین آن برخاسته از مناسبات هر روزه َ ، نیازهای زودگذر و حتی متضاد شکل می گیرد و قرار داد اجتماعی بیش از آنکه در انتظار یک جهت گیری خاص و تاثیر پذیری از یک معنای متافیزیکی باشد ، گوش به فرمان اراده افرادی است که ممکن است در آینده ای نه چندان دور به اقتضای زندگی روزمره خویش اراده ای جدید و متفاوت از تصمیم قبلی خود اتخاذ کنند.

د- روشنفکری دینی در نهایت به دنبال بستر سازی اجتماعی ، اصلاح نظام فرهنگی ، اجتماعی و سیاسی است و صرفا یک سر گرمی فکری نمی تواند باشد. از این رو در موضوع تعامل با مخالفان نظریه دینی و پیروان سایر ادیان و خلاصه تمام کسانی که در چارچوب اندیشه دینی نمی گنجند و یا از مومنان به این گفتمان و ایده نمی باشند ، ناگزیر است رویکرد خود را مشخص کند. اگر همه نگرش ها و گفتمانهای رایج در جامعه را در عرض یکدیگر می داند و مدیریت جامعه را ناشی از اراده اکثریت میداند ، پس هیچ فرقی با دموکراسی ، لیبرالیسم و کثرت گرایی نداشته و پسوند دینی آن بلا موضوع می شود.اما اگر در مفهوم دموکراسی ، اکثریت و.. دست به گزینش و نظارت استصوابی  در جهت تحقق تئوریهای خود بزند ، لاجرم هیچ تفاوتی با نمونه های مشابهی که دموکراسی را بر طبق ایدئولوژی خود تعریف می کنند ندارد . از طرفی اگر روشنفکری دینی ادعا کند که ابتدا دمکراسی مدرن را پذیرفته و سپس در جهت رفع نواقص آن تلاش می کند ، بازهم مشکل اول بروز می کند که در این صورت چه تفاوتی با سایر گفتمانهای زیر مجموعه مدرنیته دارد ؟ و مگر آنها دمکراسی و حتی مدرنیته را بدون نقد پذیرفته اند و یا آن را مدینه فاضله می دانند؟

در پایان اشاره به یک نکته ضروری است  و آن اینک روشنفکری دینی با اینکه مدرنیته را در اصل پذیرفته است ، اما ادعای وی در رد پاره هایی اساسی از مدرنیته ناشی از گرفتار شدن آن در حصار ایدئولوژی است.به عبارت دیگر روشنفکری دینی با اینکه در هوای مدرنیته نفس می کشد و از روش و متد آن نیز بهره مند است ، اما در هیات یک ایدئولوژی همانند مارکسیسم ظاهر می شود و به انتقاد از پروسه  و دنیای مدرن می پردازد. در مقایسه روشنفکری دینی و ایدئولوژی مدرنی همچون مارکسیسم می توان گفت که مارکسیسم انتقاد خود را غالبا متوجه بسترهای اجتماعی  خاصی می کند که در آن شکل گرفته است و این بسترها همانا سرمایه داری و لیبرالیسم کلاسیک است که مارکسیسم به مبارزه با آن بر می خیزد.اما روشنفکری دینی جنبه اصلی و انتقادی خود را متوجه سنت ،نوع نگرش به دین و.. می داند و آن را در این حیطه ها که پیرامونش قرار دارند هزینه می کند.

Advertisements
دسته‌ها:دسته‌بندی نشده
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. 27 اوت 2011 در 03:12

نظر شما برای ما بسیار مهم است

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s