خانه > دسته‌بندی نشده > بنیادگرایی و خشونت و نگاهی به نقش آمریکا

بنیادگرایی و خشونت و نگاهی به نقش آمریکا


بزرگترین خطری که از جانب بنیادگرایی ، بشریت را تهدید می کند ، تقدیس خشونت عریان و از بین بردن قبح آن در اذهان هواداران است. در اعترافات و فیلمهایی که از هواداران القاعده به دست آمده است، تمرین سر بریدن انسان از طریق انجام این کار بر روی حیوانات و نیز تماشای فیلمهای واقعی از کشتار انسانها و دیگر روش های مشمئز کننده و وحشتناک به چشم می خورد.نکته جالب اینکه عالمان دینی خاورمیانه که وجود خشونت در فیلمهای هالیوود را دلیلی بر انحطاط تمدن غرب می دانند، در برابر سر بریدن و آتش زدن و منفجر ساختن انسانها از سوی بنیادگرایان یا سکوت پیشه می کنند و یا به تایید ضمنی آن می پردازند و این همان تناقضی است که باعث تخریب وجهه آنا ن و حتی شتاب فرایند سکولاریسم در میان نخبگان و جوانان خاورمیانه شده است. آقایانی که زمانی فتاوای آنان عاملی بسیار موثر در شکست استعمار در آسیا و شمال آفریقا بود ، این روزها از نفوذ بر مردم روستاها و حتی اطراف منازل خود نیز عاجزند .


اما سوال اینجاست که آیا بنیادگرایی یک خطر بزرگ است که
بشریت را تهدید می کند یا آنگونه که عده ای می پندارند ، تنها بهانه ای است در دست سیاستمداران آمریکایی برای حمله به برخی کشورها و احیانا سلطه بر مناطقی از جهان ؟
برای نگاه دقیق تر به این مساله، تحلیل برخی مسائل و شرایط موثر بر پدیده بنیادگرایی از جمله جهانی شدن ، تحول مفهوم جنگ ، گسترش وسایل ارتباطی و شبکه اینترنت و آسان شدن تبادل اطلاعات فنی و نظامی و …نیز ضروری به نظر می رسد. تحلیل مقوله بنیادگرایی در پرتو مسائل مورد اشاره فوق زمانی اهمیت بیشتری می یابد که ما نگاهی گذرا به اقدامات تروریستی و بنیادگرایانه در سالهای اخیر داشته باشیم.
استفاده القاعده از شبکه اینترنت برای کسب و گسترش فناوری های مخرب و آموزش افراد خود و دیگر تکنولوژیهایی که با اندکی سهل انگاری می تواند در اختیار آنان قرار گیرد(از جمله سلاحهای هسته ای ) ، نبرد با تروریسم را از مقیاس برخوردهای ساده با گروهی مجرم بین المللی خارج ساخته و به جنگی بزرگ و تمام عیار که تمام کشورها و ملت ها را درگیر می کند ، تبدیل کرده است. امروزه درصد بزرگی از اقدامات تروریستی در گوشه و کنار جهان با اقدامات گروههایی بنیادگرایی چون القاعده ارتباط دارد و همین مساله باعث تداعی تروریسم با بنیادگرایی در ذهن بسیاری از مردم جهان می شود. تصور یک انقلاب مذهبی گسترده در پاکستان و کنترل سلاحهای هسته ای آن کشور از سوی تندروهای مرتبط با القاعده با توجه به بافت سنتی و عشیره ای این کشور ، چندان تصور دور از ذهنی نیست . از طرفی جنگ مسلحانه میان دو یا چند کشور که نگرانی های فراوانی را به وجود می آورد و انتقاد از مجامع جهانی و قدرتهای بزرگ را به خاطر عدم کنترل این جنگها دامن می زند ، در بسیاری از موارد دامنه تخریب و تهدید کمتری نسبت به برخی اقدامات تروریستی داشته و دارد. با فرض و احتمال بروز چنین حوادثی است که مسئولیتهای بین المللی کشورهای بزرگ در ذهنها تداعی می شود. همانگونه که در بهبوهه جنگ جهانی دوم و نیز هراس همگانی سالهای جنگ سرد ، ما نمی توانیم امید مردم اروپا به حمایتهای مادی و معنوی آمریکا در عبور از آن روزهای سنگین و دشوار را انکار و یا تقبیح نماییم.
هنوز هم پس از گذشت سالها از دوران جنگ سرد صدای جان اف کندی رییس جمهور آمریکا در برلین غربی طنین انداز است که می گفت: آزادی قابل تقسیم نیست و اگر حتی یک نفر در گوشه ای از جهان آزاد نباشد ، گویی همه بشریت آزاد نیستند. در همان زمان که وی مشغول گفتن این جملات در میان میلیونها نفر برلینی بود، آن سوی دیوار و در میان خانه هایی که فقر و فلاکت از آنها می بارید ، گروهی از مردم به صورت مخفیانه به صحبتهای وی که از طریق بلندگوهای فراوان در شهر پخش می شد، گوش می دادند.کمک آمریکا به شکست فاشیسم و نازیسم حتی اکنون نیز در میان مردم ژاپن که 2 بمب هسته ای آمریکا نیز در آن کشور منفجر شد، نادیده گرفته نمی شود. مقایسه ای ساده میان دخالت های فرامرزی روسیه و آمریکا ، می تواند به ساده تر کردن موضوع دخالت های بشردوستانه در ذهن ما کمک کند. در طول سالیان دراز روسیه آخرین حامی حکومتهای مستبدی بوده است که به دلایل مختلفی در حال نابودی بوده اند. حمایت از حکومت بعثی عراق به رغم انزجار جهانی از اقدامات آن حکومت، و دفاع همه جانبه از اسلوبودان میلوسویچ و حکومت صربستان و کارشکنی در راه استقلال مسلمانان کوزوو را می توان نمونه هایی از دخالت های روسیه به عنوان یک قدرت بزرگ جهانی دانست. در مقابل هیچ کس در ایران از سقوط طالبان و برکناری صدام (که باعث نزدیکی بیشتر دو کشور ایران و عراق شد) و نجات بوسنی از چنگال صربستان ناراحت و دل آزرده نیست.
این مساله البته ارتباطی به اشتباهات آمریکا و قدرتهای غربی در جنگ با تروریسم نداشته و آنها را هم توجیه نمی کند. چنانچه حمله به افغانستان و شکست طالبان در آن کشور به خاطر مجوزی که شورای امنیت به این کار داد، این جنگ را از لحاظ مشروعیت بین المللی بالاتر از جنگ عراق قرار داد و حتی هزینه های آن را هم پایینتر آورده است.
اما نکات مهمی که در نگاه به بنیادگرایی اهمیت اساسی دارند را میتوان چنین عنوان کرد : 1- حمایت از نبرد با بنیادگرایی حتی به قیمت تحمل حکومتهای غیر دموکراتیکی چون حکومت حسنی مبارک در مصر یا ملک عبدالله در اردن ، ارتباطی به آوانگارد بودن و دفاع همه جانبه از نئومحافظه کاران و اینگونه عبارات به ظاهر روشنفکرانه ندارد. بلکه دفاع از تغییر شرایطی است که این شرایط، زیستن در صلح و آرامش را برای مردم در گوشه و کنار جهان دشوار ساخته است. ما نمی توانستیم با افاده های روشنفکرانه خود مردم سارایوو را متقاعد کنیم که کشتار و تجاوز و گورهای دسته جمعی صربها را بر ورود آمریکاییها به خاکشان ترجیح دهند و امروز هم نمی توانیم این مساله را به نخبگان و سیاستمداران عراق و پاکستان تحمیل کنیم.بهترین زمان برای قضاوت در مورد اقدامات برون مرزی قدرتهای بزرگ برای ما ، زیستن در شرایطی مشابه با مردم کشورهایی است که به نوعی با این مسائل دست و پنجه نرم می کنند. گونه بسیار ساده تر این شرایط در ایران را می توان در دخالت موثر آمریکا در خروج نیروهای ارتش سرخ از آذرباییجان پس از جنگ مشاهده کرد و اگر دوستانی در ایران از خروج این نیروها غمگین و ناراحت شدند ، دلیلی بر حقانیت مواضع آنان نمی تواند باشد.
2-بنیادگرایی آفتی خطرناک است که در هر شکلی و در هر دینی محکوم است. از طرفداران حکومت یهودی نیل تا فرات تا مسیحیان افراطی که اسلام را به شکلی یکسان دشمن تمدن می دانند (ومتاسفانه تعدادی از آنها در دستگاه سیاسی نئومحافظه کاران لانه کرده اند) و نیز بنیادگرایان اسلامی که در قالب القاعده و طالبان به کشتار افراد بی گناه مشغولند. لیکن این بنیادگرایی اسلامی است که اولا گونه ای بنیادگرایی مسلح است و ثانیا ابعاد آن از مرحله تئوری به مرحله عمل وارد شده است.با این وجود میدان دادن به بنیادگرایی مذهبی در همه ادیان و همه اشکال موجود آن را می توان بازی کردن با آتش دانست. آتشی که روشن شده تا دستاوردهای تمدن بشری را از آزادی و دموکراسی گرفته تا صلح و امنیت و رفاه در کام خویش برده و از بین ببرد. نکته ای که با کمال تاسف باید به آن اشاره کرد این است که بسیاری از فعالان فکری و سیاسی به گونه ای تئوری توطئه باور دارند که بر اساس آن دستگاهی عریض و طویل در غرب و علی الخصوص آمریکا را در ذهن خویش ترسیم کرده اند که هزاران تئوریسین و متفکر در آن مشغول به کارند و وظیفه اصلی آنان هم ایجاد ساز و کارهایی برای ضربه زدن به منافع دیگر کشورها مخصوصا کشورهای در حال توسعه است. بر اساس این توهم ذهنی است که حملات تروریستی یازده سپتامبر را که به جرات می توان آن را وهن بشریت معاصر دانست ، در قالب و پوشش تحلیل هایی سطحی که این حملات را محصول اقدامات آمریکا در جهان می دانستند ، توجیه و به نوعی تایید می کردند. از سوی دیگر واکنش به این حملات و دیگر اقدامات تروریستی در غرب به صورت یک خیزش احساسی و حتی فکری ظاهر شد که در پاره ای از موارد پا را از حمله به بنیادگرایان فراتر گذاشته و کل مسلمانان و اسلام را مورد حمله قرار می داد. فارغ از تحلیل های سیاسی در غرب که پیوسته از وجود تفاوت بین اسلام و بنیادگرایی سخن می گفت، آنچه در این میان باعث ایجاد نگرانی شد، سر بر آوردن بنیادگرایان مسیحی بود که تا این زمان مجالی برای عرض اندام در جامعه سکولار غرب نداشتند.خطر اصلی این گروههای بنیادگرا در غرب و شرق این است که با تاکید بر دیدگاههای یکدیگر و بر جسته کردن آنها در میان مردم ، وجود خود را مشروع و ضروری جلوه داده و افراد را به سمت و سوی خویش جذب می کنند. حمایت از بن لادن در میان اعراب ، وجود تندروهایی از همین سنخ را در غرب مشروع ساخته و برخی اظهار نظرهای نسنجیده در حمله به مسلمانان نیز به رشد محبوبیت امثال بن لادن کمک فراوان کرده است.

Advertisements
دسته‌ها:دسته‌بندی نشده
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

نظر شما برای ما بسیار مهم است

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s